تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه


نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را               آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

حال و هوای بارانی این روزهای کرمانشاه... 

هوا ساعت پنج تاریک می شود و شب بی پایان زمستانی آغاز می گردد. 

حال و هوایم آن طور نیست که باید باشد،هیچ وقت نبوده، فقط می توانم اسمش را بگذارم: سیلان بین قبض و بسط

دنیایی که معجون کابوس را نوشیده و با سرعت تمام می دود. نمی توانم اتفاقات اطرافم را درک کنم. درستش را نمی دانم اما می توانم با اطمینان بگویم که درستش این نیست. 

"عاشق نانباره" را در شعر مولانا دیدم و یک هفته است که ذهنم را مشغول کرده است...

دلم برای جایی که در آن زندگی می کنم  می سوزد، راستش دلم نمی خواهد به هیچ پیوستن عزیزانم را ببینم،دوست و آشنا و رفیق همه مسافر این قطار جنون شده اندو هذیانی می شوم وقتی که فکر می کنم نکند من هم روزی مسافر همین قطار باشم. 

عاشق نانباره مرگ عزیزی است که به سوگ می نشینم. از این استحاله نا محسوس می ترسم، از این که حقیقت در پرده پنهان شود و دیگر روی ننماید. 

امروز در این عید قربان-به قول سینا قربانی و خون ریختم یعنی بدوی ترین شیوه عبادت- در خیابان های کرمانشاه با مهدی قدم زدیم و از روی گودال های خون آلود آب پریدیم در کوچه و خیابان. 

-نذرتان قبول حاج آقا 

-قبول حق باشه ...

و هیچ وقت نفهمیدم این قبول حق باشه یعنی چه و هر دفعه هم حالم را به هم زده.

رجاله ها!!!! 

به خانه آمدم و فیلم "دو زن" ساخته "ویتوریو دسیکا" را دیدم. جنگ و نکبت بی پایان آن. 

وقتی به یاد بمباران های کرمانشاه می افتم و یاد هشت سال کودکیم که بی هیچ رحمی بلعیده شد غصه ام می گیرد. 

بعد از جنگ جهانی اروپا درس بزرگی گرفت و آن این که به هیچ قیمتی جنگی در اروپا در نگیرد. کاش مردم کشور من هم به این نتیجه می رسیدند.

افسوس که بعد از جنگی که دو برابر جنگ جهانی طول کشید و دوران بازسازی بعد از آن که مثل سمی مهلک انسانیت را خشکاند هنوز بوی جنگ را می شنوم و این که ما هر لحظه ممکن است درگیر یک مصیبت دیگر بشویم ترس هر روزه ام شده است. 

رها کنم...

همیشه آرزو داشتم که داستنی در مورد دو دوست، دو زن بنویسم. تا این که فیلم "جولیا"ی "فرد زینه مان" را پس از قرنی دویدن دیدم. 

یادم می آید یک بار نقدی خواندم در مورد صحنه ای که دو دوست پس از سال ها برای آخرین بار همدیگر را می بینند:

فرصت نیست و باید دور از نظر جاسوسان کلاهی را که پول نجات جان افراد از اردوگاه های نازی در آن جاسازی شده مبادله کنند.لیلیان (جین فوندا) هیجان زده است و جولیا ( ونسا ردگریو) سرشار از احساس و معذور از ابراز آن به لیلیان سعی در انجام مبادله دارد و به قول منتقدی که نامش را به خاطر نمی آورم،مسابقه پینگ پنک قهرمانی جهان در قالب هنر بازیگری این دو بازیگر آغاز می شود و هر چه در چنته دارند را به خدمت می گیرند تا ما شاهد یکی از نفس گیر ترین سکانس های بازیگری تاریخ سینما باشیم. 

هنوز چهره لیلیان را به خاطر دارم وقتی که در همین سکانس متوجه پای مصنوعی جولیا می شود. 

فیلم جولیا از اتو بیوگرافی "لیلیان هلمن" اقتباس شده به نام "پنتیمنتو"

روایت رابطه دو دوست توسط فرد زینه مان شعری بی مانند است.رابطه ای که زمان،فاصله،تأهل و حتی جنگ جهانی نمی تواند از زیبایی و نیروی آن بکاهد.


امشب خیلی اوضاع و احوالم کشمشی بود. از مولانا شروع کردم و به فرد زینه مان ختم. 

خدا به داد برسد. 



+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 22:25  توسط نادر  | 

سلام مصاحبه اي شيرين با سيمين را يافتم در باره نيما... گرچه اين مصاحبه به سالهاي قبل برمي گردد اما سيمين هر حرفش گهري است كه بايد ستود . همچنين در اين بازار وا اسفاي نقد و نقد كشي كه نه شاخصي هست و نه دانشي و نقد ادبي تا حد فحاشي نزول كرده،مطلع شدن از نظر بزرگي چون سيمين درباره پدر شعر نو غنيمت است علاوه بر اين كه سيمين نزديك ترين هنرمندي بوده كه با نيما ارتباط داشته،چه به سبب علقه ي ادبي چه به سبب همسايگي نيما. اين مصاحبه به شما تقديم مي گردد: 


                       


بهانه ي حضور، نيما بود.

به ديدار همسايه نيما رفتيم. خانه اي در تجريشِ شلوغ، بياد روزگاري كه اينجا يكسره جاليز بود و خانه اي چند برپا شده بود و نيما، جلال را به همسايگي فراخوانده بود و اين اجابت، حضور بسياري را در خانه جلال، بهانه كرد. وقتي مي نشيني، حضور بسياري از قلل هنر، ادبيات و شعر معاصر ايران را حس مي كني. صداي نيما يوشيج، غلامحسين ساعدي، اخوان ثالث، سهراب سپهري، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و بسيار ديگراني كه همآواي جلال آل احمد و سيمين دانشور بودند و مهرباناني كه بيداري آموزِ امروز و فرداي ترانه و تبسم اند. در هشتادوپنجمين سال تولد سيمين دانشور، بانوي داستان نويسي ايران فرصتي براي يادكرد آن سالهاي دور و چه مهربانانه پاسخمان داد و ما را به سفره ي كلام شيرينش مهمان كرد. عمرش دراز و حضورش مانا باد.


----------------------

*خانم دانشور بسيار خوشحاليم كه  در حضور شما، همسايه و هم كلام آن بزرگمرد هستيم. از نيما و خاطراتي كه با او تا زمان خاموشي داشتيد بگوييد.

دانشور: آقاي نيما، خدا بيامرزدش. چقدر حيف شد. خيلي مرد نازنيني بود. يكي از بزرگان قرن معاصر بود. البته همه شون به راه خودشون رفتند. عاليه خانم آمد و گفت: نيما مرد. و جلال رفت به منزلشان و بالاي سرش نشست. جلال خوابوندش. چشماشو بست. چشماش باز بود. جلال نشست قرآن خوند بالاسرش. اومد والصافات صفا، يعني درست نيما. به حدي اين مرد صاف بود. به حدي اين مرد مهربان بود. با من هم خيلي دوست بود. براي طاهباز تعريف كردم، نوشته طاهباز. تعريف كردم كه جلال قران را باز كرد بالا سرش و اومد. طاهباز گريه اش گرفت. اومد  الصافات صفا و واقعاً چقدر اين مرد، صاف بود.

* در باره بيماري و علت مرگ نيما بگوييد.

دانشور: باعث مرگ نيما شراگيم بود. شراگيم شر بود خيلي. گفت مي خوام برم شكار. زمستون بود. پيرمرد رو برد يوش. اونجا سينه پهلو كرد. پسرش برداشت او را با قاطر برد به يوش. مجبور شدن برش گردونن. اينجا ما رفتيم پيشش. گفت شراگيم منو كشت. براي اينكه منو برد يوش، براي شكار و من سرما خوردم. وقتي عصرا مي رفتيم پيشش, مي گفت يك زني مي اومد كه كارامون رو بكنه. عاليه كه اينجا كار مي كرد و تازه عاليه خانم نمي رسيد. خانومه مثل جغد به من نگاه مي كرد. مثل اينكه مرگ منو حدس مي زد و ديگه مرد. و رفت تا لب هيچ. خيلي حيف شد.

*زماني كه نيما فوت مي كنه جنازه اش يك روز مي مونه و روز بعدش تشييع جنازه مي شه. چرا؟

دانشور: خاطرم نيست.

* مي دانيم كه در ساعت دو نيمه شب نيما فوت مي كنه و جلال مياد سر داغ پيرمرد رو در آغوش مي گيره ولي عصر همان روز، شاملو براي گرفتن آخرين عكس نيما به سراغ هادي شفائيه ميره و فردا صبح دفنش مي كنند. چرا جنازه نيما يك روز بر روي زمين مي مونه؟

دانشور: نيما رو به عنوان امانت دفنش كردن تو امامزاده عبدالله. خيلي اومده بودن و بعدها بردنش يوش. بعد وقتي كه يوش را مهاجراني درست كرد، نعشش رو بردن يوش.

* نيما در وصيت نامه اش گفته كه علاوه بر نظارت و كنجكاوي دكتر معين، جلال و جنتي با هم در جمع آوري آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نيما، در رابطه با جمع آوري آثار كمك چنداني نكرد؟

دانشور:  طاهباز جمع آوري كرد. جلال كمك كرد. جنتي هم كمك كرد.

* نيما براي شما شعر هم مي خواند؟

دانشور: بله بيشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش مي گفت من يه رودخانه اي هستم كه از هرجاش ميشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ريخته ام كه خوب يادمه. گفتم نيما اينو تقديم كن به من.  نمي كرد. اينكاره نبود.

*گويا نيما بيشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشري دائم داشت.

دانشور: بله، مي اومد اينجا مي نشست. صبح  مي اومد اينجا پيش من. من عصرها درس داشتم. يك تخته سنگ بود اينجا. اينجاها همه بيابون بود. ما اينجا براي نيما آمديم. گفت اينجا يك زميني هست بيايين بسازين. تقريباً ما شب وروزمون با نيما بود. صبح مي آمد دنبال من، با هم مي رفتيم راهپيمايي.

*اينجا با نيما هم مي رفتيد از دشتبان سيب زميني مي خريديد.

دانشور: نه، سيب زميني نمي خريديم، حق الماله بود. پنج شش تا سيب زميني بهش مي داد دشتبان. مي دانست مرد بزرگي است، اما نمي دانست چرا بزرگ است. اينو مي برد، نهارش بود. مي رفتيم، سيب زميني ها رو كنار آتش مي چيد . خاك روش مي ريخت. بعد سوراخ سوراخ مي كرد و مي رفتيم.  راه مي رفتيم. شعر مي گفت. بعد مي گفت سيب زميني هام پخته. مي اومد سيب زميني هارو تو يه پاكت مي گذاشت. مي گفت اين نهارمه. مي گفتم اين نهارته فقط. مي گفت: شام منم هست. مي گفتم: چرا ! مي گفت: نمي خوام نونخور عاليه باشم. و بعد مي دوني چي مي گفت كه خيلي دلم مي سوخت. مي گفت كه وزارت آموزش، ماهي 150 تومن بهش مي داد، بشرطي كه نياد. چون كارمند وزارت آموزش بود. خيلي خاطره از نيما دارم. گفته بودن كه تو نيا، براي اينكه متلك مي گفت بهشون. چيزايي مي گفت كه اونا درست نمي فهميدن. مي گفتن كه اين 150  تومن رو بيا بگير و نيا. اينم نمي رفت. 150 تومن هم پول «ترياكش،» كفش و پوشاكش مي شد.

*ارتباط دوستان نيما با شما چگونه بود و چرا دوستان نيما براي ديدنش به اينجا مي اومدند؟

دانشور: همه را ما به وسيله نيما شناختيم. اينجا قرار مي گذاشت، چون عاليه خانم راه نمي داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانك اومده. بچه رو آورده. مي خواد غذا بپزه. به نيما گفته بودم مهماناتو بردار بيار اينجا. شاملو، اخوان، همه ي مريداش. فروغ فرخزاد. ديگه خيلي ها بودند. بيشتر شاملو مريدش بود. ولي شاملو راه ديگه اي رفت. شاملو شعر سپيد گفت. منتها خب شاعري درجه اوله. حالا به هر جهت، اين نيما اعجوبه اي بود واسه خودش. نيما بدعتگذاره. خيلي مهمه نيما در تاريخ ادبيات. نيما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم مي اومد اينجا. همه شون كه مي خواستن نيما رو ببينن، مي اومدن اينجا. كه من آشنا شدم با اونا.

* هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قياس مي كنيد؟

دانشور: آدم هاي حسابي دراومدن دوره ي نيما. حالا كسي نيست. كسي نيست جايگزين اونها. مثلاً جاي شاملو هيچكي نيست به عقيده من. جايگزين فروغ فرخزاد هيچكي نيست. اخوان هم هيچ كي نيست.  نيما كه هيچكس نيست. (با تاكيد).

* شما به يوش هم رفته بوديد؟

دانشور: سه چهار بار به يوش رفتيم. مهموني مي داد نيما. ما اونوقت با قاطر مي رفتيم يوش و خيلي راه سختي بود.

* از كدوم مسير مي رفتيد؟

دانشور: يادم نيست. ولي نوره ديگه. از راه ساري مي رفتيم نور. بعد مجبور بوديم با قاطر بريم يوش. من و جلال و نيما. شراگيم خيلي شر بود.

*آيا قبل از ازدواج با جلال، نام نيما را شنيده بوديد؟

دانشور: چرا نشنيدم؟ نيما معروف شد. خيلي زياد. مي شناختم. شعرش را هم مي خوندم، ولي اون رو نديده بودم. منتها وقتي اومديم، خود نيما به جلال تلفن كرد. جلال خيلي مريدش بود. دعواشونم شد. ولي با اين حال پيرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال مي گفت كه نيما به او تلفن كرده بود و گفته بود كه اينجا يك زميني هست نزديك خونه ي من. گفت پاشيد بياين. اينجا تمام جاليز بود.

* نيماي شاعر با نيماي شوهر چه تفاوتي داشت و رابطه ي نيما و عاليه چگونه بود؟

دانشور: وقتي براي رابطه ي خانوادگي نبود.

* فكر مي كنم كه ما به نسبت سن، خيلي زود نيما رو از دست داديم. شايد يكي از دلايلش اين بود كه اون در زندگي شخصي اش يك آيدا كم داشت. اونطوري كه شاملو مي گه كه من در شرايط بسيار سخت نوميدي، با آيدا به زندگي بازگشتم و آيدا او را با فداكاري تيمار كرد. اين را نيما در زندگي خودش نداشت.

دانشور:  درسته. او آيدا كم داشت.

* يكبار هم نيما براي ارتباط نزديكتر عاطفي با عاليه، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چكار مي كند كه تو آنقدر با او خوب هستي؟ به من هم ياد بده كه من هم با عاليه همان كار را بكنم؟

دانشور: من گفتم آقاي نيما كاري كه نداره، به او مهرباني كنيد، مي بينيد اين همه زحمت مي كِشَد، به او بگوييد دستت درد نكند. در خانه ي من چقدر ستم مي كِشي. جوري كنيد كه بداند قدرِ زحماتش را مي دانيد. گاهي هم هديه هايي برايش بخريد. ما زنها، دلمان به اين چيزها خوش است كه به يادمان باشند. نيما پرسيد: مثلاً چي بخرم؟ گفتم: مثلاً يك شيشه عطرِ خوشبو يا يك جورابِ ابريشميِ خوش رنگ يا يك روسريِ قشنگ … نمي دانم از اين چيزها. شما كه شاعريد، وقتي هديه را به او مي دهيد يك حرفِ شاعرانه ي قشنگ بزنيد كه مدتها خاطرش خوش باشد.

اين زن اين همه در خانه ي شما زحمتِ بي اجر مي كشد. اجرش را با يك كلامِ شاعرانه بدهيد، شما كه خوب بلديد. مثلاً بگوييد: عاليه! ديدم اين قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برايت خريدَمِش. نيما گفت: آخر سيمين، من خريد بلد نيستم، مخصوصاً خريد اين چيزها كه تو گفتي. تو مي داني كه حتي لباس و كفشِ مرا عاليه مي خرد. پرسيدم: هيچ وقت از او تشكر كرده ايد؟ هيچ وقت دستِ او را بوسيده ايد؟ پيشاني اش را؟ نيما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر ميوه ي خوبي ديديد مثلاً نارنگيِ شيرازيِ درشت يا ليمويِ ترشِ شيرازيِ خوشبو و يا سيبِ سرخِ درشت، يكي دو كيلو بخريد و با مِهر به رويش بخنديد …

نيما حرفم را قطع كرد و گفت: و بگويم عاليه! بارِ خاطرم به تو بود. نيما خنديد، از خنده هاي مخصوصِ نيمايي و عجب عجبي گفت و رفت. حالا نگو كه آقاي نيما مي رود و سه كيلو پياز مي خرد و آنها را براي عاليه خانم مي آورد و به او مي گويد: بيا عاليه. عاليه خانم مي پرسد: اين چي هست؟ نيما مي گويد: پيازِ سفيدِ مازندراني، خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه خانم مي گويد: آخر مردِ حسابي! من كه بيست و هشت من پياز خريدم، توي ايوان ريختم. تو چرا ديگر پياز خريدي؟ نيما باز هم مي گويد كه خانمِ آلِ احمد گفته. عاليه خانم آمد خانه ي ما و از من پرسيد كه چرا به نيما گفته ام پياز بخرد. من تمام گفتگوهايم را با نيما، به عاليه خانم گفتم. پرسيد: خوب پس چرا اين كار را كرد؟ گفتم: خوب يك دهن كجي كرده به اَداهاي بوژوازي. خواسته هم مرا دست بياندازد و هم شما را. يك شب يادمان نيما گرفتند تو دانشكده هنرهاي زيبا. قضيه ي پياز رو گفتم. كه عوض اينكه بره كادو بخره، گفت بيا عاليه، پياز.

* يكي از ويژگي هاي شخصي نيما، طنزپردازي و اجراي مسلط حالات افراد بود.

دانشور: آره، خيلي ادا درآوردن رو بلد بود. اداي جلالو درمي آورد. اداي منو درمي آورد. مي گفت وقتي تو وارد مي شي، عينهو اسبايي، فقط شيهه كم داري. چون من خيلي اسب دوست داشتم. اينجا سواري مي رفتم با يارشاطر. باشگاه سواركاران بود. اسب كرايه مي كرديم، مي رفتيم سواري. مي گفت عين اسبي. عين من ادا درمي آورد.

* جلال در خرداد ماه 1332 نامه اي تحت عنوان كدخدا رستم به نيما مي نويسه. با توجه به اينكه نيما يك نيشي را در رابطه با لادبن خورده بود و در اين اواخر نيما ديگه از لادبن نااميد شده بود، چون هيچ نامه اي با هم رد وبدل نكردند و لادبن در شوروي گرفتار شده بود و يك نفرتي هم از حزب توده پيدا كرده بود و خليل ملكي و جلال هم در زمان نوشتن اين نامه از حزب توده جدا شده و نيروي سوم را راه انداخته بودند.

آيا جلال هنوز فكر مي كرد كه ممكن است نيما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واكنشي كه هميشه نيما نسبت به حزب توده داشت و هيچ وقت حزبي نبود. حتي در پايان نامه اي كه به احسان طبري مي نويسد، مي گويد كه: آنكه منتظر است روزي شما را بيش از خود در نظر مردم ناستوده ببيند. نيما هم در اون نامه به جلال مي نويسه كه تو به هر شكلي دربيايي، مي شناسمت. تو همون جلال خودمي. جلال با توجه به شناخت نزديكي كه از نيما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار كدخدا رستم چاپ كرد؟

دانشور: يعني مي دونيد نيما با توده اي ها ور رفت . يك برادري داشت بنام لادبن كه اين روسيه رفته بود. خيلي دلش مي خواست اينم بره روسيه. ولي اين كه سياسي باشه نه. سياسي نبود. ته اش سياسي بود. نيما آرزوش بود بره پيش لادبن. مي شه گفت كه اون نامه اي كه جلال مي نويسه تحت عنوان كدخدا رستم، وازده شد. مي دونيد اونا زياد روي مي كردند. سر مصدق كه توده اي ها قاطي كردند خودشون رو تقريباً، كه مصدق فهميد و دكشون كرد. احسان طبري و اينا هم بودند. ديگه نيما وازده شد از حزب توده.

* در سال 1333 هم نيما را بازداشت مي كنند.

دانشور: همين شعر ( واي بر من ) را كه گفت: كشتگاهم خشك مانْد و يكسره تدبيرها / گشتْ بي سود و ثمر. / تنگناي خانه ام را يافت دشمن، با نگاهِ حيله اندوزش / واي بر من! مي كند آماده بهر سينه يِ من، تيرهايي / كه به زهرِ كينه، آلوده ست. / پس به جاده هاي خونين، كلّه هاي مردگان را / به غبارِ قبرهاي كهنه اندوده / از پسِ ديوارِ من بر خاك مي چيند / وز پيِ آزارِ دل آزردگان / در ميان كلّه هاي چيده بنشيند / سرگذشتِ زجر را خوانَد. / واي بر من! / در شبي تاريك از اينسان / بر سر اين كلّه ها جنبان / چه كسي آيا ندانسته گذارد پا؟ /
شاه گفته بود كه به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بيشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.

* بعد از 28 مرداد هم نيما شعر و يادداشت ها رو پيش شما گذاشته بود؟

دانشور: بله. يك گوني شعر داشت. قلعه سقريم اينا، همه پيش ما بود. شعرهاش پيش ما بود. اينجا مي گذاشت شعرهاشو. مي ترسيد. پشت كاغذ سيگار، روي كاغذي كه اگه گير مي آورد.

*من حتي شعرهاش رو، روي برگه هاي بانك ملي هم ديدم.

دانشور: درسته. بعد ديگه من كاغذ بردم. يك دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو اين جا بنويس. ديگه مي نوشت. بعد اينا پيش ما بود كه عاليه خانم اومد اونا رو برد.

* نيما در يادداشتهاي روزانه از افرادي كه به خانه شما مي آمدند صحبت مي كنه. مثلاً از امام موسي صدر يا مهندس رضوي. چه خاطراتي از آن ديدارها در ياد شما مونده.

دانشور: نيما به موسي صدر حسودي اش شد. موسي صدر خيلي خوش تيپ بود. حالا ليبي (قذافي) يا گمش كرده يا كشتدش، نميدونم. غروب بود. موسي صدر اومد، در زد. اون يكي از زيباترين مردهاي دنيا بود. چشم هاي خاكستري، درشت، زيبا. لباس آخونديش هم شيك، از اين سينه كفتري ها. من در رو باز كردم. گفتم ببينم! شما امامي، پيغمبري!

 توحق نداري اينقدر خوشگل باشي! خنديد. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو. نيمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسيدم چايي به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسي صدر شد و چايي ما رو خودش نداد و منم چايي نخوردم. موسي صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلي حسوديش شد. نيما خيلي وسواسي بود. بايد چايي رو خودم مي ريختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقد خالي باشه. خودمم مي دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلي زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربي ترجمه كرد.

*امام موسي صدر ترجمه كرد؟

دانشور: بله. آورده برد براي مون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه ديگه بيروني و اندروني بود. ولي ميديدمش. شام و نهار اينا مي ديديمش.

*از وضعيت خانه نيما در اينجا بگوييد. گويا داشتن خرابش مي كردن.

دانشور: من نگذاشتم خراب كنن. من داشتم مي رفتم «سلموني». ديدم بناي اصلي رو دارن خراب مي كنن. فوري اومدم خونه. تلفن كردم به شهردار تجريش و رئيس ميراث فرهنگي، آقاي بهشتي. اينا فوري اومدن. گفتم اينا دارن خونه اصلي رو خراب مي كنن و اين ميراث فرهنگيه. با هم رفتيم. عروسه اومد گفت كه مي خواهيم اينجا را خراب كنيم و آپارتمان بسازيم. اينا نذاشتن، رفتن قولنامه كردند. اما خونه ي من رو هم قولنامه كردند. كه اين دو تا ميراث فرهنگي شد. 

* نيما مي گويد كه دنيا، خانه ي من است و به تعبيري، اينجا خانه ي دنياست. خانه اي كه نشانه ي ادبيات و ميراث فرهنگ معاصر سرزمين ماست و سپاس از شما كه در اين گفتگو شركت كرديد.

- این مصاحبه برای نخستین بار در مجله ی گوهران (ویژه ی نیما یوشیج) به چاپ رسیده است.


+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:25  توسط نادر  | 
زوربا را به پايان رساندم. 

زوربا كتابي است كه نخواندن آن زيان بزرگي به زندگيم وارد مي كرد. 

نعمت بزرگي است كه بتوان تمام آن چه را كه سال ها حس كرده اي و ديده يا شنيده اي اما به صحت آن ها مطمئن نبوده اي،يكجا و منسجم در قالب سفري به همراه زوربا دوباره به دست بياوري و اين بار با يقين. 

هركسي بايد يك بار اين كتاب را بخواند و هرچه زودتر اين كتاب خوانده شود از آن وديعه گرانمايه كه نامش زندگيست شور و شعف و لذت فراوانتري عايد مي شود. 



موهبت عظيم زندگي كه در دستان مانهاده شده و ما ممكن است "سر تاقچه عادت " آن را به سادگي از  ياد ببريم. بخصوص كه در اين كشور گل و بلبل همه ما مستعد درنورديدن سراشيب بدبختي به سوي قهقرا هستيم.

خانواده،مدرسه،دانشگاه ،محيط كار و در كل تمام جاهايي كه بتوان اجتماع ناميد زير سايه ي خفه كننده ي اين بخار غليظ مسموم نا اميدي است و نبايد ها  و نا ممكن ها زندگي ما را مي جوند و هر لحظه ي گرانبهايي را كه مي توانيم صرف مهرورزي كنيم از ما مي ربايند.

 با خش خش  برگهاي پياده رو معاشقه كردن و ستودن اشعه خورشيد وقتي كه يك لكه نور روي حوض آب مي اندازد و آن شكوه عظيم ازلي را در پر زندن گنجشگكي شاهد بودن و در سيلان دل دادگي غوطه زدن و درك كيفيت عشق .

و اين كه عشق تنها براي دادن است نه گرفتن ... يك جاده يك طرفه.  

مي دانم كه اگر عشق نورزم هيچ نيستم.

سپاس تو را، نيكوس كازانتزاكيس.



   


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:22  توسط نادر  | 

 

( تو را من چشم در راهم – چشمه کوچک – داروک کی می رسد باران ) 

نویسنده : علی اسفندیاری یا  نیما یوشیج

نيما يوشيج

لينك دانلود كتاب صوتي

لينك كمكي


 پسورد : www.irtanin.com

منبع: طنين ايران


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:8  توسط سینا  | 

اگر روزی فرزندی داشته باشم اولین جمله ای که به او خواهم آموخت این است:


تف به رویت ای ایران کثیف 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 17:58  توسط نادر  | 
دانلود رایگان کتاب صوتی  دریا پری  کاکل زری  نوشته گلی ترقی

darya pari

لینک دانلود مستقیم دریا پری کاکل زری

لینک کمکی


 پسورد : www.irtanin.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:1  توسط سینا  | 


این مجموعه شامل کتاب الکترونیکی با نام (مانند یک آمریکایی انگلیسی صحبت کنید) به همراه همه فایلهای صوتی آن می باشد

Speak English Like An American

دانلود رايگان

لينك كمكي

پسورد : www.irtanin.com


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 9:59  توسط سینا  | 


دانلود رایگان کتاب داستان گویای یک هلو هزار هلو

نویسنده : صمد بهرنگی

صمد بهرنگي

دانلود كتاب صوتي

لينك كمكي

پسورد : www.irtanin.com

منبع :  سايت طنين ايراني


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 9:53  توسط سینا  | 

یکی از  بزرگان را اجل سر رسید ، ندا داد که  جمله فرزندان گرد آیند ، چو ایشان به نزد پدر شدند  گفت : ای عزیزان شما را پندی دهم  که چون به آن عمل نمائید  اسباب راحتی تان تا پایان عمر حاصل آید  هم چنانکه من عمر را به عشرت و مکنت  سر کردمی .

گفتند ای پدر بازگوی که جمله مشتاقیم و شنوا.

گفت ای عزیزان آدمی را نشاید که بی جهت  خود را به عذاب افکند و از بهر نسیه نقد را وانهد ، باری پس از من هیچ گاه به گرد  قرآن و نماز و ... نروید که  جز به فردا و نسیه حوالت ندهند ، اما هیهات که از دزدی دست نکشید که این را لقه ایست چرب و گوارا  که فی الفور نقد شود و کام دل برآرد  که بزرگان گفته اند: سیلی نقد به از حلوای نسیه

دزدي


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 13:13  توسط سینا  | 
دانلود رایگان کتاب صوتی 

صداي پاي آب

 دانلود كتاب صوتي صداي پاي آب با صداي خسرو شكيبائي

لینک کمکی

 پسورد : www.irtanin.com

منبع سایت:طنین ایرانی


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 10:17  توسط سینا  | 

 15 صفحه مانده تا زورباي يوناني رابه پايان برسانم. همين ديشب هم كه تا صبح خوابم نبرد مي توانستم تمامش كنم ولي ترجيح دادم وقتي به پايان كتاب برسم كه مشاعرم سر جايش باشد و بهوش تر باشم. قبلاً هم نوشتم كه زوربا تمام روز و شب و هر انديشه و هر انتخابم را تسخير كرده . از وسط كتاب به بعد در شگفتم كه داستان قرار است چطور به پايان برسد،هنوز هم نمي دانم. نمي دانم بين شيوه بي پيرايه زوربا و راه بودا چه ارتباطي برقرار خواهد شد و نويسنده چه موضعي خواهد گرفت . بايد اعتراف كنم بعد از حادثه بيوه زن و بعد از آن سرانجام بوبولينا، كمي شوكه شدم. راستش زياداز موضع گيري زوربا و ارباب در برابر اين حوادث خوشم نيامد. ا اين 15 صفحه باقيمانده معلوم خواهد كرد كه زوربا براي من كتابي خواهد بود كه دوباره روي خواندنش حساب كنم يا تنها برگردم و جملاتي را كه مهدي علامت گذاشته و حاشيه نوشته را دوباره مرور كنم. زوربا دوباره آن حس قديم و گم شده كتاب خواندن را به من باز گرداند.حسي كه مدتها بود تجربه نكرده بودم،حس همراه شدن در يك سفر طولاني با يك كتاب،خوشحالم كه تمام كردنش اين همه طول كشيد .

پي نوشت:همين الان DVD زوربا را سفارش دادم.

پي پي نوشت:خوشحالم كه دو كتاب فروشي جديد در كرمانشاه افتتاح شد. هردو خوب و قابل قبول: نرسيده به ميدان شهر داري و بين مصدق و چهار راه شير و خورشيد.

پس پي پي نوشت: نمايشگاه كتاب كشوري در كرمانشاه بعد از اعصار وقرون.امروز افتتاح شد. عصر پنج شنبه اي را كه همين امروز است به آن جا حمله پيش بيني نشده خواهم كرد.

پس پشت مردمكانت: وطن توهم است.اين را تازه دريافتم از زوربا ... گفتم با شما سهيم شوم. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:13  توسط نادر  | 

استاد حسین علیزاده هم در گذشت. بر کرمانشاهیان بخصوص بر شاگردان آن بزرگوار تسلیت باد.


+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 18:45  توسط نادر  | 

چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من چندين گاو دارم  و ماده گاوهاي بسيار. من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمی ترسم  و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر من است  و شب هنگام خوشم که با او بازي كنم و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که با من بازی کند  و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

اين دو صدا هنوز درگوش من سخن مي گفتند كه خواب بر من چيره شد باد برخاسته بود و موج بر شيشه ضخيم مي كوبيدمن در بين خواب و بيداري چون دود مواج بودم.... 

(بر گرفته از "زورباي يوناني" نوشته نيكوس كازانتزاكيس)

زوربا اين دو ماهه اخير زندگي مرا تصاحب كرده. 

"مسيح باز مصلوب " اولين برخورد من باكازانتزاكيس بود كه شانس خواندنش موهبتي بود كه بهمن عطا شد. 

"زورباي يوناني" را هم كه "مهدي" به مناسبت "روز غير تولد" به من هديه كرد ( به سبك خرگوش داستان آليس در سرزمين عجايب) فتحي مي دانم در زندگي خويش. 

صراحت وبي پيرايگي كازانتزاكيس مرا اسير خود ساخته. نويسنده اي كه با تجربه زندگي پر فراز و نشيبش يافته هاي خويش در مسير  آزادي و اشراق را چه روان و صريح در اختيار من مي نهد. 

آزادي كه زوربا در  موردش سخن مي گويد وراي تمام تعاريفي است كه از اين واژه داشتم. بخصوص تمام آن تعاريف مبتذل و نازلي كه در اين ايران ما از اين كلمه وجود دارد كه جز تحقير انسان و روزمره كردن عالي ترين صفتي كه يك بشر مي تواند كسب كند وعالي ترين مفهومي كه يك انسان مي تواند درك كند نتيجه اي نداشته. 

اين روزها حسابي حالم به هم مي خورد كه  همه توهم زده شده اند كه به آزادي مي انديشند و در مورد آن شكر فشاني مي كنند غافل از آن كه تمام بيانيه ها ي  غالبين و  مغلوبين اين ورطه بهل و بشو ، جز توهيني به نفس آزادي و  انسانيت نيست.

من جز تأسف چيزي ندارم براي آنچه مي بينم. چون اين جنگ،جنگ من نيست.  




+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:53  توسط نادر  | 
?

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:2  توسط سینا  | 
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، بایک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک میکنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادیو خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازیبسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده
بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

                                        امروز دیگر تو رأی داده ای!


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:27  توسط نادر  | 

جایی در « جزیره سرگردانی » ، وقتی که سرهنگ از هستی تشکر می کند می گوید : « کمر روز شکست و تونگذاشتی کمر من  بشکند » 

سیمین عزیز دانشورمان اضافه می کند: « به خدا قسم تمام مردم این مملکت شاعرند » 

نمونه های اینگونه شاعرانگی های اپیدمیک،اکولوژیک و ژنتیکی را در همه جا می شود دید و دیده اید. از پس کله  مینی بوس های امامزاده فلانی و اتوبوس و خاور کامیون بگیر تا ویترین مغازه ها و در و دیوار و کوچه های متروک و شلوغ و خلاصه همه جاهایی که بشود چیزی نوشت،حالا ربطی داشته باشد یا نداشته باشد خدا عالم.

اخیراُ نمونه جالبی از فوران شعر طلبی مزمن را روی یک فیش بارکد دار خرید دیدم.

خداوکیلی هر کسی به نتیجه ای رسید که شعر حافظ  پای این برگه چه کاره است به ما هم ارزانی دارد و از این جهل مطلق مارا رهانده عبد خود سازد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:30  توسط نادر  | 

جاده كرمانشاه بطرف بيستون


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 13:30  توسط سینا  | 
آناهیتا در زبان اوستایی، نام یک پیکر کیهانی (هندو-)ایرانی است، که ایزدبانوی 'آب‌ها' (آبان) پنداشته وستوده می‌شود و ازین رو با نماد‌هایی چون باروری، شفا و خرد نیز همراه است.

اردوی سورا آناهیتا در پارسی میانه یا امروزی ناهید یا اردویسور آناهید است و در زبان ارمنی آناهیت نامیده می‌شود. تاریخ نویسان کلاسیک باستان یونانی و رومی از او با نام آناتیس Anaïtis یاد کرده و یا او را با یکی از ایزدان معابد خود شناسانده‌اند.خرده ستاری نوع-اس سیلیسومی به نام آناهیتا ۲۷۰ به یاد او نامیده شده‌است.

معبد آناهيتا


آناهیتا، اَناهید یا ناهید که -در پارسی به معنای دور از آلودگی است - نام ایزدبانوی آب و باران و باروری در مذاهب ایران باستان. بسیاری از ویژگی‌های این ایزدبانو با ایشتار که مورد پرستش اقوام سامی از جمله بابلیان بود نزدیکی دارد. هر دوی این ایزدان به سیاره ناهید (زهره) مربوط‌اند. به احتمال زیاد «اردویسور آناهیتا» نیز چون «میترا» از ایزدانی بود که پیش از پیدایش زرتشت، توسط مردم ایران و نواحی اطراف - ولو به نام‌های دیگر- مورد ستایش قرار می‌گرفت.

آناهیتا ظاهراً با جنگاوری نیز مربوط بوده‌است و باور بر این بود که جنگاورانی را که به پیشگاه او نذر کنند، یاری می‌دهد. در دوران ساسانیان این الهه به یکی از الهه‌های مورد پرستش ایرانیان قرار گرفت.

البته باید خاطر نشان نمود ایرانیان یکتاپرست بودند ولی آناهیتا و دو ایزد بانوی دیگر به طور مشترک به عنوان خدایان فرعی مورد تقدیس قرار می‌گرفتند.


با وجود دیرینگی و نفوذ پرستش «میترا» در ادوار پیش از ظهور زرتشت، بعدها این ایزد در میان ایرانیان تا اندازه‌ای به فراموشی سپرده شد. اما در مقابل چنین جریان فکری و دینی، «ناهید» چنان مقامی در باورهای ایرانیان به دست آورد که نه تنها پرستشگاه‌های بسیار زیاد و مجلل و باشکوهی از او می‌بینیم، بلکه تندیس و نمادهای این زن ایزد در اینجا و آنجای این سرزمین پهناور باقی مانده‌است. آناهیتا نام یک معبد در شهر تاریخی و ویران شده بیشابور (مربوط به دوره ساسانیان) در غرب کازرون نیز می‌باشد.در اساطیر ایران مزید بر آناهیتا که یشت پنجم مختص ستایش اوست در اساطیر از خدایی به نام اپام نپات (زادهٔ آب) به عنوان پاسدار آبها یاد می‌شود. از اپام نپات در اوستا یسنا ۱ فقرهٔ ۵، یسنا ۲ فقرهٔ۹۵، زامیاد یشت فقرهٔ ۵۱و۵۲ یاد شده‌است.

کَنگاوَر یکی از شهرهای استان کرمانشاه در ایران است و دارای قدمت 2000ساله است و بیانگر این قدمت معبد آناهیتا الهه آب است. این اثر مربوط به دوره اشکانیان بوده است. بلندترین نقطه این معبد ۳۲ متر ارتفاع دارد و دارای ۲۲۰ متر طول و ۲۱۰ متر عرض است راه ورودی این معبد دو پلکان در قسمت جنوبی آن است که با پله‌های کاخ آپادانا برابری می‌کند همچنین آناهیتا بر اساس متون تاریخی فرشته و نگهبان آب و فراوانی و زیابایی و باروری بوده است و در دوره اشکانیان به لحاظ رواج پرستش الهه ناهید تیر داد اول در یکی از معابد ناهید(آناهیتا) تاجگذاری می‌کند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:55  توسط سینا  | 

 

فرمود:

این که می گویند در آدمی شری هست که در حیوانات و سباع نیست، نه از آنروست که آدمی از

ایشان بدتر است،از آنروست که آن خوی بد و شر نفس و شومی هایی که در آدم است بر حسب

گوهر خفی است که در اوست.

که این اخلاق و شومی ها و شر،حجاب آن گوهر شده است.

چندانک گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر ،حجاب او بیشتر.

پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است و رفع این حجاب ممکن نشود الا به

مجاهدات بسیار و مجاهدات به انواع است:

اعظم مجاهدات آمیختن است با یارانی که رو به حق آورده اند و از این عالم اعراض کرده اند.

هیچ مجاهده سخت تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس

است. و از این است که می گویند:

چون مار چهل سال آدمی نبیند اژدها شود.

یعنی که کسی را نمی بیند که سبب گدازش شر و شومی او شود.

هرجا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین است و اینک هرجا

حجاب بزرگ ،گوهر بهتر

چنانک مار بر سر گنج است،تو زشتی مار را مبین نفایس گنج راببین.

 

فیه مافیه-تقریرات مولانا جلال الدین محمد بلخی


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 12:14  توسط نادر  | 

خرده مگیر...

روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج ها سلام کنی و سارها بر

خوان ما بنشینند.

و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند...

اینک رنجه مشو...

اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن ها را می نویسند

و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند

و اسب را به گاری می بندند

خوراک مانده را به گدا می بخشند

چنین نخواهد ماند ...

 

سهراب سپهری-هنوز در سفرم


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:37  توسط نادر  | 
 

مکانی برای آسایش

اعطای اولین واحد طرح ویژه مسکن مهر به مالک خوش شانس آن ........


+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:58  توسط سینا  | 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 13:5  توسط سینا  | 

هانیبال الخاص (Hannibal Alkhas) را یا می شناسید یا نمی شناسید.

ایشان متولد کرمانشاه هستند،نقاشی می کشند و حدود هشتاد سالی سن دارند ، آشوری هستند،سال های سال در آمریکا بوده اند،نمایشگاه های زیادی در سراسر جهان برپا داشته اند و یک کامیون افتخار و لقب و عنوان دارند.

قصد من معرفی ایشان نیست که الحمدلله گوگلی هست و  ویکی پدیایی؛

در تالار شهر کرمانشاه در تاریخ  ۱۱ و ۱۲ ماه مهر بزرگداشتی از جانب گروه صنعتی" آگرین" برگزار شد که در آن از هانیبال بابت متراژ بالای نقاشی در طول این سالیان تجلیل به عمل آمد.در روز پنجشنبه سخنرانی نمود و در روز جمعه یک کارگاه نقاشی برای نقاشان برپا کرد.

در این دو روز بسیاری از نقاشان نامی ایران حضور داشتند.چه آن ها که شاگرد هانیبال بوده بودند (!) و چه آن ها که استادشان یک بابای دیگری بوده بود (!) ولی به سبب حسادت به گروه اول خود را شاگرد "به مکتب نرفته و خط نکشیده" هانیبال نامیدند.

هانیبال سه نسل شاگرد واقعی داشته که از هر سه نسل تعدادی از گونه های مختلف آمده بودند.

تعداد بسیار زیادی از "هانیبال الخاص های آینده" اعم از نرینه و مادینه از چهارده ساله تا بیست و چند ساله تخته شاسی به دست در سالن ولو بودند.از لحاظ قیافه و بزک تمام تصاویر کلیشه شده برای نشان دادن یک هنرمند(!) در سالن موجود بود.

در روز اول هانیبال مجبور شده بود با شاگردانش و شاگرد شاگردانش و دوستان شاگردان شاگردانش  صد و بیست و سه هزار عکس بگیرد.طوری که اثر نور فلاش ها در روز بعد استاد را شبیه همسایه حضرت عیسی کرده بود. روز جمعه هانیبال صریحاً دست رد به سینه تک تک  دایناسورها ( نسل اول شاگردانش) زد که نه عکس می گیرد و نه امضاء می کند  همین و بس ! 

همه دلبرکانی که از این حرکت بسیار بسیار هنرمندانه غمگین شده بودند پچ پچ می کردند که "اخلاق هنرمند حساس همینه دیگه! وای...!"                                                                                      پس با وجود آن همه صندلی و میز خالی ترجیح دادند که روی زمین بنشینند و هنر بزایند.

جالب این که هانیبال در کارگاه نقاشی(!!!) خواهش کرد که هنرمندان بی نظیری که حضور داشتند طراحی موضوعی نکنند و فقط رنگ  زرد در مرکز و رنگ های دیگر در حاشیه کار بگذارند و در مرحله بعد کار اصلی -که احتمالاً هدف هانیبال از کارگاه بود- را شروع کنند.اما دریغ از یک جفت گوش شنوا.

دایناسورها معرکه گرفتند و هر دایی منصوری سعی می کرد تعداد بیشتری از جوندگان هنر(!) را دور خود جمع کند. اساتید بزرگ هر هنری که داشتند به نمایش در آوردند و با سبیل های هنرمندی جوگندمی_که اگر آدم ساده پوش بی شیله پیله ای چنان سبیلی داشته باشد قصاب نامیده می شود و اگر در یک گالری نقاشی خرامان، دست به پشت و شکم قلنبه راه برود استاد هنرمند حساس! لقب می گیرد_ حسابی طرفدار قاپ زدند.

اینجانب به شخصه دایناسور سبیلویی را دیدم که معرکه گرفته بود و بدون توجه با التماس هانیبال مبنی بر طراحی نکردن، زن برهنه ای را می کشید که روی سکویی نشسته بود. زنک با دستان درازش جاهایی را که قرار نبود اغیار ببینند و فقط رزرو آقای سبیل بود، پوشانده بود و از ساعدها و گردنش چند قطره خون می چکید.سبیل، یکی از موفق ترین دایناسورهای کارگاه بود زیرا حدود پانزده مادینه از 14 تا 65 سال و بدون حتی یک نرینه سر خر، دور خودش جمع کرده بود،مجیز دسته مرغان گوش های سبیل _که مثل کفتار بالای سرش چسبیده بود_ را می نواخت.

در پایان سبیل شاهکار بزرگش را گذاشت وسط سالن و چند دایناسور دیگر به نام های "کمندگیسو" و  "خرمن ریشو" که کاریکاتور نقاشان بزرگی بودند (شاگال یا گویا مثلاً) آمدند و نظر دادند و به به و چهچه!

- من جای تو بودم بیشتر طرف اکسپرسیونیسم می کشوندمش.میشه با روغن جلا! 

- من بلاتکیف می بینمش، تونالیته ی تو، منو به یاد آخرین کار پابلو میندازه که هیچکس ندید و منتشر نشد. همون که تو موال ساخته بود.

- جونی،از ساقش بگیر بده به زانو ...این طوری خیلی Absurd  شده

- آخه عزیزم،.....جون، من این طور حسش کردم ،این طوری با من حرف زد،ساقش همین نسبتو داشت وقتی داشتم بهش گوش می کردم! این احساس و الهام منه (الهام گرفتم با همین سبیلام! که یه وَِِرش جَسته و یه وُرش هم نجسه! )

القصه هانیبال الخاص هم در سالن می چرخید و گلویش خشک شد بس که فریاد زد طراحی نکنید.لاجرم شروع کرد به دستکاری کردن کار دسته دسته هنرمندان صد سال آینده که دور و برش جیک جیک  می کردند.

ناگفته نماند که دایناسورهای مادینه هم بودند.ایشان در عهد گل ببو میرزا، شاگرد هانیبال بوده بودند و در خیلی از نمایشگاه های هانیبال همراهش می تاختند و هنر به درو دیوار دنیا می مالیدند.         ایشان سعی کرده بودند طوری به نظر بیایند که تصور این موضوع که شاید یک بار در زندگی آشپزی کرده باشند کفر به نظر بیاید.از زنانگی فقط ژست احساساتی بودن را با خود داشتند.( کاری کردند و طوری حرف زدند که من تا آخر عمر از کلمه "احساسات" که این ها به گند کشیدندش استفاده نکنم).

خلاصه این کارگاه نقاشی هانیبال همان داستان "لباس پادشاه" بود که مصور سازی شده بود.هر کسی که به هنر والای هانیبال و دایناسورهایش اقرار نمی کرد لقب حرام زادگی می گرفت.

در بین دایناسورها من تعدادی را از قبل می شناختم.خیلی ها سبک دیگری داشتند و کارهایشان با کارهای هانیبال زمین تا آسمان فرق داشت اما برای معرکه ای که گرفته بودند شروع کردند به تقلید و تولید کردن نقاشی های مزخرفی به سبک هانیبال.

حالم به هم خورد. حاضرم قسم بخورم که بسیاری از ستوده شدگان این جمع حتی درک درستی از فرم نداشتند.

در پایان هم استاد بالای پله ها برده شد و  تقدیر و لوح سپاس و الخ.

سه نسل شاگردش فراخوانده شدند و استاد را بوسیدند و جایزه دادند و یکی از دایناسورها اعلام کرد که با افتخار تمام یک شاگرد، خاک پای استاد را می بوسد و همین کار را کرد و این کار توسط دیگران از جمله یکی از مادینه دایناسورها تکرار شد.آن دایناسور را قبلا" از طریق کارهایش می شناختم.فریاد آزادی و انسانیت و آزادی خواهی قوم و شهرش گوش فلک را کر کرده است.فکر نمی کردم این قدر حقیر باشد... آن کار را فقط به این خاطر کرد که با دیگر همشاگردی هایش فرق داشته باشد و خودی بنمایاند.فروتنی بدترین نوع غرور است و این مردک آن را به کثیف ترین تبدیل کرد.

حس غالب این دکان-کارگاه-نمایشگاه-بنگاه-معرکه فقط یک چیز بود: نخوت

نخوت و خود برتر بینی... همه حتی جیک جیکوهایی که دور و بر سبیل ها می چرخیدند احساس می کردند که بالای  سر جامعه بشریت تاریخ، سریری مرصع  باید برایشان آماده باشد.

جمعی نخوت زده، که به طرز غم انگیزی بی استعداد بودند.آری، "یک مشت بی استعداد"

تنها نکته مثبتی که این چند ساعت هدر رفتن زمان را توجیه می کرد حضور و اجرای موسیقی بود. نوازندگی دیوان و آواز سعدالله نصیری حس مثبتی به فضا تزریق کرد و  واژه "هنر" ، که در  این جمع به کل نادیده گرفته شده بود را یاد آوری کرد. دمش واقعاً  گرم.

سعدالله نصیری،هانیبال و یکی از شاگردانش

اما همه می دانیم که برگزاری این گونه مراسم و مجالس برای همه خوب است.بالاخره باید به آرامی راه تعالی را پیمود.باید ببینیم، بشنویم و مباحثه کنیم که میوه ای سنتز شود.هرچه این گونه مجالس بیشتر برپا شود ،جرم و قتل و جنایت کمتر می شود.حتی یک اپسیلون هم بالاتر برویم غنیمت است.

این بود گزارش جمعه ای که هدر دادم.

پی نوشت:

- میکل آنژ می گوید: "بیچاره شاگردی که از استاد خویش بهتر نشود".

- در حالی که تمامی آن پرمدعاها معرکه گرفته بودند استاد "خاورزاده" خودمان در سکوت می چرخید و نگاه می کرد.دست به قلم و بوم و رنگ نزد.خوب شد در این همایش با دیدن این همه پرمدعا ثابت شد که "شمشاد خانه پرور ما از همه سر است" دمت واقعاً گرم استاد خاورزاده.

-مادینه ها و نرینه های حاضر در این روز اعم از استاد و شاگرد و خداوندگار و غیره  حیثیت هنرمندانه خود را به نحو قدرتمندانه ای با پوشیدن انواع لباس های اسپانیایی،بختیاری،وسترن،جیپسی،باغچه ای،اسکیمویی و خانقاهی مجدداً اثبات و یاد آوری کردند.تعدادی مایکل و الویس و مولانا و کنفسیوس و عارفه هم طبق روال این گونه مجالس میدان دار بودند. 

- اردشیر رستمی بازیگر نقش جوانی شهریار در سریال زندگی شهریار هم در این جمع حضور داشت.عجب آدم گلی است. با صبوری تمام برای ده هزار نفر چیز نوشت و کتاب امضا کرد و با صد هزار نفر هم عکس گرفت.خیلی با صفا بود!

 

 

Hannibal Alkhas latest exhibition and workshop in his Hometown,Kermanshah,Iran.October,2008

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              


+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 9:59  توسط نادر  | 
لاهوتي شاعر و مبارزي ايراني بود که بخش مهمي از زندگي پرحادثه او در تبعيد گذشت. سالهاي در استانبول و روزگاري در اتحاد شوروي . مرگ او هم سرانجام به سال ۱۳۳۶ شمسي در مسکو اتفاق افتاد. نام او ابوالقاسم الهامي بود و تخلص شعري اش لاهوتي, اصلش از کرمانشاه و سال ولادتش ۱۳۰۵ قمري ميباشد. پدرش کشاورزي ساده اما اهل شعر و ادب و مردي آزادي خواه بود.ابوالقاسم در دامان خانواده با ادبيات و شعر و محيط ادبي کرمانشاه آشنا گرديد. بضاعت مالي پدر براي تحصيل او کفايت نمي کرد. بنابراين با کمک مالي يکي از آشنايان پدر به تهران رفت و در همان ايام که کمتر از هجده سال داشت, نخستين غزل وي با لحني سرشار از شور و آزادي خواهي در روزنامه حبل المتين کلکته انتشار يافت و نام اورا بر سر زبانها انداخت. لاهوتي در انقلاب مشروطيت در صف فدائيان آزادي قرار گرفت. اندکي بعد وارد ژاندارمري شد, که در آن زمان زير نظر سوئديها اداره ميشد. رئيس ژاندارمري قم بود که بر اثر يک سوءتفاهم ميانه اش با سوئديها به هم خورد و به جرم اقدام به خرابکاري محکوم به اعدام شد, ولي او به خاک عثماني گريخت و چندي در آن جا با دشواري و پريشاني روزگار گذراند.در اين دوره از زندگاني, به کار بردن شعر فکاهي و طنزآميز را به عنوان حربه اي براي مبارزات اجتماعي از ميرزا علي اکبر طاهرزاده مشهور به صابر آموخت. لاهوتي پس از آن که سه سال در استانبول زيست به کرمانشاه بازگشت. در دو سال آغاز جنگ جهاني اول, روزنامه بيستون را در زادگاه خود منتشر کرد. بعد از شکست قواي اروپا مرکزي دوباره به ترکيه رفت,تا اين که در آغاز سال ۱۳۴۰ ه.ق به شفاعت مخبرالسلطنه فرمانفرماي تبريز به ايران بازگشت و با همان درجه سابق وارد ژاندارمري آذربايجان شد. لاهوتي در راس ژاندارمري تبريز رشادتها از خود نشان داد و با کمک انقلابيون تبريز را گرفـت, اما پس از شکست عمليات آنها, نا گزيز به شوروي گريخت و تا پايان عمر خود در تاجيکستان در سمتهاي آموزگاري دبستان, عضویت در حزب کمونیست, ریاست آکادمی علوم تاجيکستان و وزارت معارف به سر برد تا این که سرانجام به سال ۱۳۳۶ شمسی در مسکو در گذشت.نخستین اشعار لاهوتی در روزنامه مشهور آن عصر حبل المتین و ایران نو به چاپ رسید, اما اشعار سالهای آخر عمرش در روزنامه آواز تاجیک طبع و منتشر می شد.دیوان لاهوتی مجموعه ای است از قطعه و غزل و مقداری تصنیف و ترانه ، که عموماً با زبانی ساده و روان سروده شده است. زبان شعرهای اجتماعی او اغلب حماسی و خشن و فاقد تصویرهای شعری است. از نظر مسلکی برروی هم او را باید شاعری مادی و معتقد به مارکسیسم قلمداد کرد که شعر خود را سلاحی میدانست برای تحقق آرمانهای طبقه کارگر.شعر لاهوتی از نظر ساخت و قالب از نوآوریهای شبه نیمایی خالی نیست. برای مثال شعر سنگر خونین او که ترجمه یکی از شعرهای ویکتور هوگوست. به صورت شکسته در سال ۱۳۰۲ شمسی در مسکو سروده است.

رزم آوران سنگر خونین شدند اسیر
 
با کودکی دلیر
 
به سن دوازده
 
آن جا بدی تو هم؟-
 
ـ بله
 
با این دلاوران
 
پس ما کنیم جسم ترا-
 
هم نشان به تیر
 
تا آن که نوبت تو رسد
 
منتظر بمان

 
 
به اعتبار باید لاهوتی را نخستین کسی دانست که پیش از نیما شعر نیمایی با قالب شکسته و غیر عروضی سروده است.لاهوتی هرگز به کار شعر و شاعری به معنای هنری و بسیط آن دل نداد و بیشتر روزگارش به مشاغل سیاسی و نظامی گذشت. با این حال در فرهنگ و اندیشه قوم تاجیک اثر مثبتی برجای گذاشت، تا آن جا که هم اکنون در تاجیکستان به عنوان یک چهره ادبی و انقلابی نام آور و احترام او پس از گذشت چندین دهه پایدار مانده است. اهمیت او در سیر شعر فارسی بیشتر به دلیل سنت شکنی ها و نوگرایی هایی است که پیشتر یا همزمان با نیما یوشیج در شعر خویش آشکار کرده است.نمونه ای از شعر او:

دهد جان
 
غیرتم می کشد این گونه که پروانه دهد جان
 
سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان
ای خوش آن عاشق صادق که به میدان محبت
 
غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان
در گه دوست بود خانه آزادی و امید
 
زنده آن است که در خدمت این خانه دهد جان
گر خزان حمله کند بنده آن بلبل مستم
 
که جدایی نکند از گل و در لانه دهد جان


 
منبع "مشاهیر"

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 10:35  توسط سینا  | 
« آن که گفت بخوان فرمان نمی دهد به خاموشی»


بخوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب،
كه باغ‌ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان! دوباره‌بخوان! تا كبوتران سپيد،
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند

بخوان به نام گل‌سرخ در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش زدشت ها گذرد؛
پيام روشن باران
ز‌ بام نيلي شب
كه رهگذار ‌نسيمش به هر كرانه برد.

ز ‌خشك‌سال چه ترسي!
- كه سد بسي بستند:
نه در برابر ‌آب
كه در برابر‌ نور
و در برابر آواز و در برابر شور…

در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ‌رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف‌تر از خواب،
زلال‌تر از آب.

تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي‌برگ ما ترانه بخواند؟

از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين:
بهار آمده،
از سيم‌خاردار
گذشته؛
حريق‌شعله ي گوگردي‌ بنفشه چه زيباست!

هزار آينه جاري‌ست،
هزار آينه
اينك
به همسرايي‌قلب‌تو مي‌تپد با شوق.

زمين تهي ست ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حديث عشق بيان ‌كن بدان زبان كه تو داني»


شفیعی کد کنی
« در کوچه باغ های نشابور»


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9:23  توسط نادر  |