تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه

ماه رمضان هم شروع شد، امیدوارم آن نوری که همه  خودآگاه و ناخودآگاه در پی آن هستیم  ـ حالا با هر دین و مذهب و آدابی و ترتیبی که باشد- به قلب همه بتابد.

نزدیک غروب اولین روز ماه رمضان بود که تصمیم گرفتم برای این وبلاگ عکسی از اولین اذان مغرب ماه بگیرم و به همراهش مطلبی اینجا بنویسم.

دوربین به دست از خانه بیرون زدم به قصد مسجد عمادالدوله در بازار زرگرها. نمیدانم فقط من چنین حسی به این مسجد دارم یا این که واقعاً چنین صفایی آن جا هست.این مسجد به هیچ حزب و دسته ای تعلق ندارد، جای هیچ چیز خاصی هم نیست و فقط همان چیزی در آن جا اتفاق می افتد که دلیل ساخت این مسجد است. 

حالت حفظ شده معماری سنتی ایرانی  این مسجد -که هیچ شباهتی به مسجد های " من درآوردی" این روزها که دوبلکس و گردان و رفلکسی هستند ندارد- حسی ماورایی و آسمانی را جاری می کند.

تمام کسانی هم که به این مسجد وارد می شوند از کاسب های بازار زرگرها و  بازار حوری آباد هستند. بزازو سراج و قلمزن و مسگر و زر گر  کنار هم می نشینند و نمازشان را م یخوانند و می روند. انتظاری از کسی ندارند و منتی هم سر کسی نمی گذارند.

درست مثل همان چیزی که باید باشد. چنان چیزی که از قرن ها پیش بوده ... ساده و بی ریا .. همه کسبه بازار... زحمت کش نان حلال...

تا چهار راه اجاق مجبور شدم پیاده بیایم.تاکسی به هیچ وجه گیر نمی آمد.نزدیک افطار بود و همه نُقس ( نشانه ی!) خانه و سفره افطار را گرفته بودند. در همین شلوغی خیابان و پیاده  نمی دانم چطور شد که رکورد بلندترین زمین خوردن را به ثبت رساندم. گویا پایم به میله ای چیزی گیر کرده بود و حدود ده متر را در هوا پرواز کرده بودم و سقوط و خط ترمز و این حرف ها ...

مجبور شدم  کنار خیابان چند دقیقه ای بمانم تا حالم جا بیاید.کار از کار گذشته بود و داشت دیر می شد استاد شجریان داشت ربّنا می خواند و این عکاس زمین خورده:

لنگ لنگان قدمی بر می داشت                   هر قدم دانه شکری می کاشت

به مسجد کزایی که رسیدم حمد و سوره رکعت اول خوانده شده بود.تمام تنم درد می کرد. از فلاش نمی توانستم استفاده کنم  چون نمی خواستم عالم و آدم را متوجه کنم. نشانگر دوربین هم مدام وق می زد که نور کم است. چون شبستان مسجد در حال تعمیر است نماز را در حیاط مسجد می خوانند. گرچه من شخصاً آدم مذهبی نیستم ( زندیق هم نیستم ) اما کاش می توانستم آن لطف و صفایی که در فضا سیال بود را برای شما توصیف کنم.اما چه کنم که زبان قاصر و قلم...

کاش می شد منبع این صفا و جلا را لمس کرد.کاش می توانستم بفهمم که چه اتفاقی می افتد وقتی که این آجرها و کاشی های ساده آبی چنین فضایی را ایجاد می کند؟ مگر هرکدام از کسانی که این جا نماز می خوانند با خود چه می آورند؟ به این آجرها و کاشی و حوض و فواره چه می افزایند که چنین زلال می شود هوا ؟

من که در شگفتم ... عکسی را که با فضاحت فلاکت گرفتم این جا می گذارم شما ببینید ... من که تکلیفم روشن است. فضولی نمی کنم... همین شناوری در افسون گل سرخ ما را بس ...

 راستی صدای "موذن اردبیلی" هنوز در فضای عکس هست... می شنوی؟ 


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 10:56  توسط سینا  | 

دو مرد نظامی که هر دو شدیداً بیمار بودند در یک اتاق بیمارستان ارتش بستری شدند.یکی از آن دو اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر به مدت یک ساعت بنشیند تا مایع جمع شده در شش او خارج شود.

مرد دوم مجبور بود تمام مدت را به حالت دراز کشیده بماند.آن ها ساعت ها و ساعت ها گفتگو می کردند،از همسرانشان می گفتند،از خانه شان،شغلشان در ارتش...

هر روز بعد از ظهر که مرد کنار پنجره می نشست آنچه را که می دید برای هم اتاقی اش توصیف می کرد و این گونه زمان می گذشت.

مرد درازکش کم کم به آن یک ساعت عادت کرد تا جایی که روز را برای رسیدن آن یک ساعت زندگی می کرد،همان یک ساعتی که دنیایش به واسطه رنگ ها و جنبش های دنیای بیرون وسیع می شد و جان می گرفت.

پنجره به پارک بسیار زیبایی مشرف بود. قوها و مرغابی ها در دریاچه پارک به همراه قایق های کاغذی کودکان حرکت می کردند.عشاق جوان بازو در بازوی یکدیگر در بین گلهای رنگین قدم می زدند و درافق این منظره دل انگیز نمای زیبای شهر در دوردست دیده می شد.

زمانی که مرد کنار پنجره تصویر زیبا را با تمام جزییات توصیف می کرد،مرد درازکش چشمانش را می بست،و تصویر را در ذهن تصور می کرد و تمام درد تنش فروکش می کرد.

روزها و هفته ها به همین منوال گذشت وزیبایی تصویر و تصور آن به جنگ درد تن می رفت.

یک روز صبح پرستار روز برای حمام دادن دو بیمار به اتاق وارد شد نا باورانه با بدن سرد مرد کنار پنجره مواجه شد که در آسودگی کامل در خواب جان داده بود.

بدن مرد کنار پنجره از اتاق بیرون برده شد.

بعد از آن مرد درازکش را اندوهی جانکاه فرا گرفت،پرستار روز بعد او را جابجا کرد و به کنار پنجره برد.بعد از این که پرستار خارج شد مرد تصمیم گرفت که نگاهی به بیرون پنجره بیندازد.

به آرامی با کمک آرنجش بلند شد،درد بسیاری داشت اما شوق دیدن منظره پارک می چربید.به هر زحمتی بود بالاخره به بیرون نگاه کرد.

چشمان مشتاقش فقط یک چیز دیدند: دیوار آجری بلند قدیمی.

به پرستار در مورد هم اتاقی اش و منظره پارک گفت،پرستار پاسخ داد که هیچگاه چنین پارکی در این نزدیکی نبوده و و علاوه بر این مرد کنار پنجره نابینا بوده و حتی نمی  توانسته دیوار آجری راببیند.

پرستار وقتی که خارج می شد گفت : شاید می خواسته با همه این ها به تو شهامت بدهد.

 

سخن آخر:

*شادی شگرفی در شاد کردن دیگران هست هرچند خودمان شاد نباشیم.

**در سهیم شدن غم و اندوه با دیگران آن را نصف می کنیم و وقتی شادی هایمان را شریک می شویم شادی دو برابر می شود.

***اگر می خواهی ثروتت را حس کنی تمام آنچه را که داری و پول نمی تواند بخرد بنویس.

****امروز یک هدیه است،به همین دلیل به تو بخشیده شده.  

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 10:54  توسط سینا  | 

 

میر جلال الدین کزازی  استاد دانشگاه ،نویسنده،پژوهشگر و مترجم است. وی در نوشته‌های خود بیشتر از واژه‌های سره پارسی بهره می‌گیرد.

میر جلال الدین کزازی در دی‌ماه سال ۱۳۲۷ در کرمانشاه در خانواده‌ای فرهیخته و فرهنگی ، چشم به جهان گشود. خوگیری به مطالعه و دلبستگی پرشور به ایران و فرهنگ آن را از پدر به یادگار دارد. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی گرفت. سپس دوره دبیرستان را در دبیرستان رازی کرمانشاه گذراند و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران رفت و در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و به سال ۱۳۷۰ به اخذ درجه دکتری در این رشته نائل آمد.

 او از سالیان نوجوانی نوشتن و سرودن را آغاز کرد ،در آن سالیان باهفته‌نامه‌های کرمانشاه همکاری داشته و آثار خود را در آنها به چاپ می‌رسانید.  اینک عضو هیات علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است(البته تقریبا" دو هفته پیش به افتخار بازنشستگی نائل آمد).

افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته‌است، با زبان‌های اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تا کنون دهها کتاب و نزدیک به صد مقاله نوشته‌است و در همایش‌ها و بزم‌های علمی و فرهنگی بسیار در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده‌است. چندی را نیز در اسپانیا به تدریس ایرانشناسی و زبان پارسی اشتغال داشته‌است. او گهگاه شعر نیز می‌سراید و نام هنری‌اش در شاعری زروان است.

ترجمه او از انه اید ویرژیل به فارسی، برنده جایزه کتاب سال شده‌است و تالیف او، نامه باستان، که تا کنون چهار جلد آن به چاپ رسیده‌است، حائز رتبه نخستین پژوهش‌های بنیادین در جشنواره بین المللی خوارزمی شده‌است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 8:47  توسط سینا  | 

از خانه که بیرون بزنی- حالا به هر بهانه ای که باشد- بعد از مدتی می بینی که از خیابان دبیر اعظم سر در آورده ای . این را همه ساکنان کرمانشاه می دانند.حتی به دانشجوهای وارداتی هم سرایت کرده،حالا چرا؟ خدا عالم! به نظر می رسد که بعد از ظهر ها همه دلشان برای یک چیزی تنگ می شود و همه آن یک چیزشان را در فاصله بین میدان شهرداری و میدان مصدق - که همان خیابان دبیر اعظم باشد- جستجو می کنند.
پیر و جوان هم ندارد، از مصدق که پایین بیایی همینطور صف صف آدم می بینی که رج رج می روند و می آیند، از همکلاسی های حضرت نوح تا قاقا لی لی های بهار امسال. استاد حرف جالبی می زد، می گفت اینجا که می رسیم تمام دوستان کودکی،نوجوانی،دبیرستان و دانشگاه را می بینیم.اگر تیز بین تر هم باشی جان به در برده های مشروطه، تفنگ چی های ایل نا کجا آباد، نوازندگان دربار صاحبقران و حتی مهتر اسب خسرو پرویز را هم می بینی. گویی تاریخ اینجا راهش را کج کرده و در خود می پیچد.این شاید یک آلبوم پنجاه ساله است که هر قدم برداری ورق می خورد.هر کسی را که سال هاست ندیده ای اگر نیت کنی ( با درجه خلوص بالا!) و بیرون بزنی خواهی دید.
من که شخصاً خودم این را تجربه کرده ام. از دوستی که جای پایش روی سنگفرش خیابان( آسفالت منظورم بود اینجا پاریس نیست ها!)حک شده است پرسیدم چقدر اینجا بالا و پایین می کنی؟ جواب داد که « به دنبال یک نگاه آشنا می گردم » بمیرم الهی.... چند نفر از ما بهر گذشتن از دیوار فاصله های گل و گشاد تنهایی اسارت این خیابان شلوغ را بر می گزینیم؟نگاه های آشنا را جویندگان کی خواهند یافت؟
می ترسم که روزی این صفا نباشد،دوست نباشد,همکلاسی صد سال پیش نباشد و همه از جستن دست کشیده باشند.
می ترسم روزی دوستم را ببینم که خواب پیر مرد شوریده ای را دیده باشد که به او گفته: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد.... و شاید جواب داده: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ....و فردای شب خواب به من بنویسد : حق نگهدار که من می روم الله معک....و آن روز ما تا همیشه سکوت خواهیم کرد، سکوت خواهیم بود تا ناکامی فریاد بکشد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 14:11  توسط سینا  | 
این هم نمایی زیبا از بلوار طاق بستان

 

عکس از (کامبیز-ح)

بلوار تاق بستان

 

دریاچه تاق بستان


+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 13:39  توسط سینا  | 

كرمانشاه يكي از باستاني ترين شهرهاي ايران است كه گفته مي‌شود توسط طهمورث ديو بند پادشاه افسانه‌اي پيشداديان ساخته شده است. برخي از مورخين بناي آن را به بهرام پادشاه ساساني نسبت مي‌دهند.کرمانشاه در زمان هخامنشیان از اهمیت و اعتبار ویژه ای برخوردار بوده بطوریکه مرکز یکی از ساتراپ نشینهای بیست گانه آن دوران بوده  و بعنوان قلب سرزمین مادها و مرکز قدرت پیشوایان مذهبی یا همان مغ ها بشمار میرفته.

كرمانشاه در زمان قباد اول و انوشيروان ساساني به اوج عظمت خود رسيد. در قرن چهارم يكي از مورخان اسلامي از كرمانشاه به عنوان شهري زيبا در ميان اشجار و آبهاي روان ياد كرده است. در اوايل حكومت شاه اسماعيل صفوي سلطان مراد آق قويونلر با 70 هزار نفر كرمانشاه و همدان را اشغال كرد. صفويه براي جلوگيري از تجاوز احتمالي امپراطوري عثماني اين اين شهر را مورد توجه قرار داد. در زمان شيخ عليخان زنگنه(۱و۲)صدر‌اعظم صفوي، به آباداني و رونق كرمانشاه افزوده شد ولي در دوره افشاريه مورد هجوم عثماني‌ها قرار گرفت. اما نادر شاه، عثماني‌ها را عقب راند ولي در اواخر زندگي نادر شاه، كرمانشاه با محاصره و تاراج عثماني‌ها مواجه شد و دستخوش آشوب فراواني گرديد. در سال 1267 هجري قمري امام‌قلي ميرزا از طرف ناصرالدين شاه به سرحدات كرمانشاه منصوب شد و مدت 25 سال در اين شهر حكومت كرد و در همين دوره بناهايي را احداث و به يادگار گذاشت. اين شهر در جنبش مشروطه سهمي به سزا داشت و در جنگ جهاني اول و دوم(۳) به تصرف قواي بيگانه در آمد و پس از پايان جنگ تخليه شد. همچنين اين شهر در جنگ تحميلي عراق عليه ايران، خسارات زيادي ديد.

  ۱- ضرب المثل معروف (( شاه بخشید  ُ شیخ علی خان نبخشید )) یادگار اقدامات و مسلک همین شخص می باشد

۲-زنگنه: نام یکی از ایلات بزرگ کرد کرمانشاه

۳- در جریان اشغال کشور ایران توسط متفقین در جنگ جهانی دوم  ارتش ایران بدون هیچ گونه مقاومتی تسلیم قوای اشغالگر شد و در این بین فقط  واحد های مستقر در کرمانشاه که عموما" متشکل از جوانان غیور کرمانشاهی بود مردانه و تا آخرین نفر با قوای اشغالگر به مدت ۲ روز جنگید.

 


+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 12:54  توسط سینا  | 

                                  جلوه گاه بزم شیرین شهر کرمانشاه ماست
                                    در کــنار تربــت فرهـــاد منزلــگاه ماسـت

شاید خیلی سرسری و بی برنامه شروع کردیم و خیلی نقشه ای برای ایجاد یک وبلاگ نکشیده بودیم،جز اینکه وبلاگی داشته باشیم که خاصه شهر کرمانشاه باشد. از آنجا که به لطف خدا در مورد استان کرمانشاه و شهرستان های آن وبلاگ های گونه گون و متنوعی وجود دارد ما فکر کردیم که وبلاگ ما فقط مختص شهر کرمانشاه باشد چون همین جا زندگی می کنیم بالاخره آشنایی ما با این شهر نسبت به سایر شهرستان های استان بیشتر است بهتر دیدیم که تمرکزمان روی همین شهر باشد.
قضیه از اینجا شروع شد که چند روز پیش به دنبال یک عکس از بازار زرگرهای کرمانشاه و مطلبی در مورد آن بودم،هر چقرر گشتم چیزی نیافتم، به ویکی پدیا سر زدم به گوگل به هر جایی که فکرش را بکنید با چند زبان و کلمات مختلف جستجو کردم نبود که نبود.خیلی به من برخورد! اگر به دنبال مطلبی در مورد فلان همبرگر فروشی دو وجبی در بهمان قصبچه آمریکا باشی و یا عکسی از یک عجوزه رمّال کولی در سیاه قریه اسپانیا بخواهی صد صفحه مطلب پیدا می کنی حال آنکه در مورد بازار به این عظمت،در شهری با این تاریخ حتی یک عکس ناقابل هم یافت نمی شود.
سازمان میراث فرهنگی،گردشگری، ایران گردی و جهان گردی هم که کماکان طبق معمول هزاره گذشته «جماعت خواب»! ... قربانشان بروم،تا رنگ و لعاب چهل ستون صفوی مانده عشق بی ریای بیستون ساسانی را کجا می بینند... بیش از این هم نمی توان انتظار داشت همان شهر را که به جای نصف جهان چسبیده اند و کل جهان می پندارند ارزانیشان...
به دوست و همکار گرامی جناب بهروزخان گله کردم ایشان گفتند « کس نخارد پشت من جز....» ...حدود 15 دقیقه بعد در کمال تعجب دیدم که ثبت و ایجاد قالب وبلاگ و اولین مطلب را آماده کرده بودند و همین شد اولین قدم ما به عنوان یک گروه!
به امید خدا به زودی به عنوان یمن آغاز ،عکس هایمان از بازار زرگرها -که برای من عقده شده- را در اینجا قرار می دهیم و پیش می رویم ببینیم چه از دستمان بر می آید... امید که روزی کرمانشاهی ها و تمدن چندین هزار ساله شهرشان را به چیزهای گویاتری نسبت به روغن کرمانشاهی و نان برنجی معرفی کنیم.باشد که دوستان ما را در این کار راهنمایی و یاری کنند که نهایت نیرو ها پیوستن است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:7  توسط سینا  | 

شهر کِرمانشاه مرکز استان کرمانشاه و یکی از هفت کلانشهر ایران  است که از لحاظ آب و هوایی جزو مناطق معتدل کوهستانی قرار می‌گیرد.


کرمانشاه مرکز غرب کشور بوده و به مادرشهر کردها شهرت دارد.این شهر از شهرهای تاریخی و فرهنگی ایران بوده به دلیل قرارگیری در تقاطع دو محور شمال به جنوب و شرق به غرب و نیز همجواری با عراق و نیز واقع شدن بر سر راه کربلا و بغداد از اهمیت فوق العاده‌ای برخوردار است. 

تاق بستان

(عکس از  کامبیز - ح)

كرمانشاه از لحاظ بقاياي سكونتهاي پيش از تاريخ يكي از مناطق بسيار غني و مهم در ايران و غرب آسيا است.قديميترين آثار سكونت بشر در كرمانشاه مربوط به پارينه سنگي قديم است كه شامل چند تبر دستي سنگي است كه در منطقه گاكيه و غرب هرسين يافت شده است.اين آثار حداقل حدود 200 هزار سال قدمت دارند. آثار مهمي از دوران پارينه سنگي در غارهاي كرمانشاه كشف شده كه مربوط به دوره هاي پارينه سنگي مياني، جديد و فراپارينه سنگي است. نخستين غاري كه در ايران كاوش شد در بيستون كرمانشاه قرار دارد كه تنها بقاياي استخواني انسان نئاندرتال در ايران در آن كشف شده است. آثار سكونت نئاندرتالها همچنين در ساير غار هاي بيستون چون غار مر تاريك و غار مر آفتاب كشف شده است. در غار هاي شمال شهر كرمانشاه مثل قبه و دو اشكفت نيز ابزار هاي سنگي اين دوره يافت شده است.از دوره پارينه سنگي جديد و فراپارينه سنگي نيز آثاري در غارهاي مرخريل و كوليان كشف شده است. از كهنترين آثار سكونت روستا نشيني اوليه در غرب آسيا چندين مكان در اطراف كرمانشاه قرار دارند كه از ميان آنها مي توان به گنج دره در غرب هرسين و سراب و آسياب در شرق كرمانشاه اشاره كرد. لازم به ذكر است كه قديميترين مدارك اهلي كردن بز در تپه گنج دره شناسايي شده كه نتايج مطالعه آن اخيرا بوسيله پرفسور مليندا زيدر در نشريه معتبر ساينس منتشر شد.

 ریشهٔ نام

نام کرمانشاه از دوره ساسانیان بر این شهر گذارده شده‌است. پیشتر این گوشه ایران را «قره میسین» می‌خوانده‌اند. ناگفته نماند که در یک مکتوب نام کرمانشاه را نخست لقب بهرام کرمانشاه (بهرام چهارم) نوشته‌اند از این جهت که پیش از شاهی فرمانروای کرمان بوده‌است. پس از پادشاهی او به افتخارش نام این شهر را کرمانشاه گذاشتند. در کتب قدیم که به زبان کردی است شهر کرمانشاه را {(مای)~ (ماد)} گفته‌اند. دکتر میرجلال‌الدین کزازی، پژوهشگر، با این استدلال که «پادشاهان ساسانی در هر مکانی که حکومت بوده‌اند، بنایی به یادگار گذاشته‌اند، حال آنکه در کرمانشاه چنین بنایی وجود ندارد» نوشته این مکتوب را رد می‌کند. ازین رو بسیاری بر این عقیده اند که این واژه احتمالا از همان واژه کرمانج مشتق گردیده است. هنوز در بسیاری از مناطق این استان، کرمانشاه را «کرماشان» می‌خوانند. به احتمال زیاد ریشه ی نام کرمانشاه، کرمانج، کرمانجان و کرماشان می باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 10:30  توسط سینا  |