تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه

 سرانجام پس از 107 سال آكادمي نوبل جايزه ادبيات خود را به نويسنده‌اي كه در  کرمانشاه (Kermanshah !!!)و ايران متولد شده است، اهدا كرد. 

 
«دوريس لسينگ» (Doris Lessing)  در 22 اكتبر 1919 از پدر و مادري انگليسي در كرمانشاه ايران به دنيا آمد. پدرش بانكدار آلفرد تایلر «Captain Alfred Tayler » كه كارمند بانك بود در جريان جنگ جهاني اول در ارتش انگليس خدمت مي كرد.
«دوريس» در سال 1925 همراه خانواده‌اش به زيمباوه مهاجرت كرده است. وي كه به اجبار به مدرسه‌اي كاتوليك رفته بود، در سن پانزده سالگي مدرسه را نيمه رها و از آن به بعد خودآموزي كرد. اولين رمانش در سال 1949به نام «چمن آواز مي‌خواند»  « The Grass Is Singing» در لندن منتشر شد و بعد به اروپا رفت و ساكن انگلستان شد.
«دوريس لسينگ» در سال 2001 جايزه‌ «پرنس استرياس» اسپانيا را بخاطر دفاع از آزادي و جهان سوم از آن خود كرد؛ جايزه‌اي كه تا به حال به نويسندگان مطرحي همچون «گابريل گارسيا ماركز»(Gabriel Garcia Marquez)، «ماريو وارگاس يوسا»(Mario Vargas Llosa) و «پل اوستر»( Paul Auster) اهدا شده است. وي همچنين بخاطر نوشتن كتاب «زير پوست من»(Under My Skin-۱۹۹۴) جايزه‌ «يادمان تيت بلك» را برده و يك بار هم جايزه‌ ادبيات بريتانياي «ديويد كوهن» را از آن خود كرده است.
نام «دوريس لسينگ» امسال نيز در كنار نام نويسندگاني همچون «كارلوس فوئنتس» (Carlos Fuentes)و «چينوئا آچه‌به» (Chinua Achebe)در ليست نهايي جايزه‌ بوكر قرار داشت، اما اين جايزه در نهايت به «آچه‌به» پدر ادبيات مدرن آفريقا رسيد.
زندگي ادبي او به سه بخش عمده تقسيم مي شود: بخش اول آن زماني كه «لسينگ» همچون بسياري از نويسندگان ديگر جهان، درگير كمونيسم شده بود و با تاثير از نظريات كمونيستي داستان مي‌نوشته است. دومين بخش زندگي داستاني او به سال‌هايي برمي‌گردد كه به موضوعات روانشناختي علاقه‌مند شد و انعكاس دغدغه‌هاي اجتماعي در آثارش به خوبي ديده مي‌شود و پس از اين دوره بخش سوم زندگي داستاني او شروع مي‌شود. بخشي كه بيشتر به جهان‌بيني صوفي‌ها روي آورد و در عين حال به داستان‌هاي علمي و تخيلي هم علاقه‌مند شد.
بخش عمده زندگي «لسينگ» به فعاليت هاي فمينيستي مربوط مي شود، بطوريكه او را از پايه گذاران تئاتر فمينيستي به شمار مي‌آورند. او كه سالها جزو نامزدهاي دريافت جايزه نوبل ادبيات به شمار مي رفت، سرانجام نوبل 2007 را از آكادمي سوئد دريافت كرد. سال قبل «اورهان پاموك»(Orhan Pamuk) ترك و سال قبل از آن «هارولد پينتر» (Harold Pinter)انگليسي اين جايزه را دريافت كرده بود.
از آثار «لسينگ» اين نويسنده  متولد کرمانشاه مي توان به «دفترچه طلايي» (The Golden Notebook۱۹۶۲-)، «سبزه آواز مي خواند»(The Grass is Singing -1950)، «ازدواج موفق»(A Proper Marriage-۱۹۵۴)، «به خانه رفتن»(۱۹۵۷-Going Home) و «پنجمین بچه » (The Fifth Child (1988) اشاره كرد.

گرچه نمی توان برنده نوبل شدن را خیلی با متولد شدن در کرمانشاه ربط داد اما نمی توان آن را بی تأثیر فرض کرد.بالاخره در سال ۱۹۱۹ میلادی (۱۲۹۸ شمسی) وقتی این نویسنده بزرگ به دنیا آمده با قطار اکسپرس که به کرمانشاه نرسیده!  می توانیم خیال بپردازیم،تا آنجا که میدانم خیال پردازی تا کنون جرم نبوده پس داستان تولد او در کرمانشاه را این گونه فرض کنیم :

در نیمه های یک شب پاییزی که اولین باران دم اسبی سال در اواخر مهر ماه می بارید و در کوچه و خیابان ها پرنده پر نمی زد، درست همان وقتی که قرار بود چند ماه بعد همه عصبانی شوند از قراردادی که وثوق الدوله با بریتانیا امضاء کند و مدرس مخالفت با آن را اعلام دارد،زن باردار انگلیسی که به واسطه کار همسرش به کرمانشاه آمده بود در درد و تب می سوخت.

 خانه ای که در آن زندگی می کردند با درمانگاه مسیونر های انگلیسی فاصله زیادی داشت.همه همسایه ها اورا «مادام» و شوهرش را «موسیو» صدا می کردند و زن بیچاره تا می خواست بگوید که فرانسوی نیست از گفته پشیمان می شد. زبان مردم این شهر با این همه خ و قاف  عجیب ترین گفتاری بود که شنیده بود به علاوه این همه حرکات سرو دست و صورت و اشاره چشم و ابرو که هرکدام به خودی خود به اندازه  خورجین یک مأمور پست پیام داشت.

زن هذیان می گفت و مرد دست پاچه به گیس های کاکل ذرتی دست می کشید که خیس عرق شده بود. امکان حرکت دادن همسرش وجود نداشت و هر لحظه فریاد و فغان همسرش بیش تر می شد. 

بیش از آن به کمک خداوند و دعای قدیسین محتاج بود که بخواهد زبان درازی کند و عصبانیت از وضع موجود ناتوانترش می کرد.به آخرین چاره متوسل شد. پنجره خانه مقابل را از نظر گذراند. تمام کوچه های محله  باریک و تنگ بودند. از ابدالآباد این محله پذیرای خانواده های ارمنی بود. نمی دانست،مردد بود که از همسایه مقابل کمک بگیرد یا نه. 

زن همسایه مقابل تنها کسی بود که در این محله می شناخت آن هم به واسطه روزی که یک کاسه چینی پر از طعامی برای موسیو  و مادام آورده بود و با لبخند های بناگوشی و تکان های شدید سر تقدیمشان کرده بود. زن و مرد کاسه چینی را که  غنچه گل سرخش چشمک می زد روی میز گذاشتند. تنها دلیلی که باعث شد به خوردن آن جرأت کنند و بدون این که اسم آن را بدانند عاشقش شوند صلیب قهوه ای بود که روی زردی هوس انگیز طعام کشیده شده بود.حتماً زن همسایه دلیلی برای این کار داشته. شاید این صلیب نشانه دوستی ای چیزی باشد.

فردای آن روز پسر بچه کوچکی در زد و جیک جیک کرد. زن انگلیسی فقط «مادام» را فهمید و بعد رفت و کاسه را برای پسر آورد. پسرک که خنده و خجالتش آمیخته بود  کاسه را گرفت و جست و رفت. وقتی از پنجره نگاهش می کرد دید که دارد برای چند بچه خرد و ریز دیگر تعریف می کند که چطور با اجنبی ها حرف زده. کاسه را هم مثل کلاهی سرش گذاشته بود.

مرد تصمیمش را گرفت. بیرون رفت و مقابل در خانه همسایه ایستاد. سقف سوراخ آسمان سخاوتمندانه دنیا را غرق می کرد. هر دو کوبه در را با هم کوبید.نوری در پنجره ها جان گرفت و به سمت در آمد که با ناله چوب و لولا باز شد. روح هرکول در آستانه در ایستاده بود و فانوسی در دست داشت. سبیل هم که مشخصه ابدی مردم این حوالی بود حتی هرکول .

تمام تلاشش را کرد که به هرکول بفهماند که زنش به ماما احتیاج دارد. میگفت و با دست اشاره می کرد.  چشمان متعجب هرکول هر حرکتش را به دقت نگاه می کرد ولی نمی توانست بفهمد. درمانده شده بود :!!!!Holy Mother Of God

دعا مستجاب شد و همسر آشنای هرکول ردایی بر سر بیرون آمد،او نیمه شب هم این ردا را رها نمی کرد؟

قبل از این که  مرد پرده اول  اجرای نافرجام پیش را برای فهماندن وضعیت زنش با زبان و دست و پا و ایما و اشاره آغاز کند .زن چیزی به هرکول گفت. گویی سریع تر از آن چیزی که موسیو می پنداشت متوجه شده. هرکول به داخل خانه برگشت و همسر او به خانه موسیو دوید. موسیو مردد وسط کوچه مانده بود که هرکول در حال بستن کمربندش بیرون دوید و او را به دنبال خود کشاند. گویی باید به جایی می رفتند. برگشت و دید که همسر هرکول وارد خانه شده است. خودش را با آهنگ گام های هرکول هماهنگ کرد. چاره ای جز اطمینان به هرکول نداشت.کوچه ها در هم گم می شدند و کوچه بعدی پیدا می شد. قلوه سنگ ها و چاله های آب گرفته با همراهی باران بی پایان کارشان را خوب انجام می دادند. 

بالاخره هرکول دم در خانه ای ایستاد.و کوبه کوبید. در کوتاه و کوچک بود و به پایین پله داشت.بعد از مدتی کسی که موسیو نمی دید با هرکول مذاکره ای کرد و بعد از زمان اندکی که یک سال می نمود هرکول دست کسی را از پایین پله ها گرفت. اول فانوسی پدیدار شد و بعد سایه  اندام نحیفی که به بچه ای می ماند هویدا گشت. هرکول فانوس را گرفت و به دست موسیو داد و بعد جثه نحیف را کول کرد. موسیو جلو راه افتاد و سر هر کوچه خیس و مبهوت بر می گشت تا مسیر برگشتی که فراموش کرده بود را دستور بگیرد. کوچه ها کوچه ها و کوچه ها و این بار یکی از قدیسین راه را کوتاه کرد.  

وارد خانه خودش شد. به اتاق که رسیدند هرکول زن پیری را کنار مادام نیمه جان گذاشت. به جز زن همسایه زن دیگری هم کنارش نشسته بود که داشت با همان زبان سرشار از قاف و خ همسر باردارش را دلداری می داد و هر از چند گاهی به صورت او فوت می کرد.زن هرکول با دیدن آن ها به سویی دوید و دیگ آبی را که می جوشید به میدان آورد.

موسیو تازه متوجه پیرزن شده بود. پوست و استخوانی بود با دست های لرزان  و موی بلند سراسر سپیدی که برای جثه اش بسیار بلند بود. دستهای چروکیده پیرزن به سوی مادام رفت. موسیو متوجه  چشمان پیرزن شد که یک دست سفید بودند.

نمی دانست که چه اتفاقی دارد می افتد. آیا این پیرزن نابینای سپید مو که اگر یک چرخ ریسندگی در کنارش بود به افسانه ای ژاپنی بدل می شد می تواند همسرش را نجات دهد؟
پیش از این که جوابی بیابد دو زن او و هرکول را از اتاق بیرون انداختند و هرچه موسیو التماس کرد و داد زد و مشت به در کوبید در بازنشد. تمام دعاهایی را که به یاد داشت با صدای بلند خواند و تمام مقدسات را به یاری طلبید

 Oh Lord,Bring Her Back,Let Her Live, Don't Let Her Die

ناله های زنش دیوانه اش می کرد. تا بحال این گونه نشده بود. هرکول هم گوشه ای نشسته بود و سرش را در دست گرفته بود و با انگشتانش در فرش اتاق حفاری می کرد.

ناگهان سکوت ....  جیغ همسرش قطع شد.. سکوت و سکوت ... تمام تنش لرزید. چه اتفاقی افتاد؟ مرد؟ به همین آسانی؟

 صدای گریستنی خبر از زندگی تازه ای داد... در باز شد و به درون دوید... ترس تمام.

بعدها «مادام بریتانیایی» به همسرش گفت که چطور زن نابینای افسانه های ژاپن با انگشتانش اندازه گرفته و با تیغ تیزی بند ناف بریده...که چطور درحالی که چشمانش به سوی سقف بوده بچه را به دنیا آورده است. که دو زن دیگر چطور کمکش می کرده اند و مدام دعا زمزمه می کرده اند... که وقتی همه چیز تمام شده پیرزن افسانه ها انگشتان بچه را لمس کرده و خندیده و  پیشگو وار چیزی گفته با دست های چروک که مادام فکر کرده شاید آن اشارات کاغذ و قلم معنی می دهد.

«موسیو جنتلمن» برای اولین بار بچه را در آغوش گرفت و خیره حرکات بدن کوچک را نظاره کرد. هرکول در کنارش بود و دو زن رداپوش در حالی که زیر رداهایشان می خندیدند به سوی بستر زنی که مادر شده بود رفتند. مادر در آرامشی آسمانی چشمانش را روی هم گذاشته بود و به آرامی نفس می کشید.

موسیو اشکی را که در چشمانش حلقه زده بود مخفی نکرد. به دیگران نگریست. چهره هریک را ستایشگرانه از نظر گذراند و به فرزندش رسید.

به تو نامی از  یونان می دهم تا تمام اسطوره های اودیسه وار امشب را به یاد داشته باشی و این همه باران و آب در این شب... آب و آب... تو را دوریس خواهم نامید... دوریس... دختر آب و  دریا و اقیانوس...

***

این هم پایان قصه ما... بالا رفتیم تشت بود پایین اومدیم مشک بود قصه ما کشک بود.

ممنون برای وقتی که صرف کردید. 


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 10:57  توسط سینا  | 
 بخشوده شد ....

بالاخره اولین باران پاییزی در کرمانشاه بارید...

شنبه و یکشنبه اولین روزهای بارانی پاییز امسال بودند... باران بارید و آسمان سخاوتمندانه شهر را تطهیر کرد..

 این « طراوت تکرار» را با چه قیاس کنم؟

 بخشوده شد...

بارید بعد از مدت ها...می گویند اولین باران هر فصل شفا بخش است... زیر باران نیت سلامت و شفا می کنند...مادرم همیشه در اولین باران دعایی زمزمه می کند و شکر می گوید.. این جا گویی این مرسوم است...

باران بدون شک چیزی بسیار بیش از یک پدیده  صرفاْ جوی است

نفس که می کشی تمام تنت شوق پرواز می گیرد...

بخشوده شد...

تمام قطراتی که به پنجره می نشستند ...به زمین می رسیدند...یا به سر و روی عابران می باریدند مژدگانی می خواستند... همه با هم پیغامی آورده بودند

بخشوده شد ... بخشوده شد

 رندی که ریا کرده بود بخشوده شد

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 9:47  توسط سینا  | 

میدان وزیری... آشنا ترین نام برای ما کرمانشاهی ها!!! امروزه از هر کرمانشاهی آدرس میدان یا خیابان وزیری رو  بپرسی  به راحتی  آدرس این محله قدیمی و مرکزی شهر رو بهت نشون میده .

نمیدونم چه سری  توی این محله هست که  برای خیلی ها میدان و بازار وزیری مانوس تر از محله و منزل پدری است .

بعید میدانم که یک نفر کرمانشاهی رو پیدا کنی که وقتی پا توی این قسمت شهر میزاره خاطره ای هرچند کوچک و مبهم از دوران کودکی براش تداعی نشه،

اون زمانها  هر وقت  همراه  مادرم  واسه  خرید  روز  مره  به این قسمت شهر میآمدم   شور و شوقی همرا یک جور نگرانی مبهم وجودم رو میگرفت ، شادی بخاطر زرق  و برق بازاری که پر بود از انواع اجناس ضرور و غیر ضروری  ، تقریبا" از هر قماشی دکه ای یا مغازه ای دایر بود .

تماشای اون همه دیدنی  ،  آدمهای جور و واجور   بوی  کباب و سبزی تازه ، دیزی و دوغ و  انواع غذاهای خوشمزه ، انواع و اقسام میوه ها و تره بار و خشکبار و ... تماشای  آهنگر و بزاز و قصاب و ادویه فروش و...همهمه و هیاهوی مردم ، تردد خودرو، چرخ و گاری و آواز دوره گردها و دست فروشها ، مسافران  شهرها و دهات  اطراف   کافی بود که تا بخودت میآمدی ،  میدیدی که  گم شدی ، به همین راحتی  .

تجربه ای که بارها و بارها برای من و مطمئنا" خیلی های دیگه تکرار شد و هیچ وقت هم عبرت نگرفتم ، شایدهم   در اون سن و سال واژء  بازیگوشی و شیطنت برای من  کاربردی تر  از عبرت بود . چون هر بار که با مادرم بیرون میآمدم با خودم عهد میکردم که چادر مادر را دو دستی بچسبم و کاملا" حواسم جمع باشه که دوباره گم نشم اما نیدونم چی میشد که بمحض دیدن اولین بازیچه های کودکی این عهد و پیمان رو فراموش میکردم و بازهم داستان تکراری گم  شدن و دلهره و گریه و فریاد و بالاخره پیدا شدن توسط  مادر و نوازشهای همیشگی!!! بعد هم مادرم بخاطر اینکه دچار عذاب وجدان میشد با یک بستنی ویا یه جور خوردنی دیگه (به قول معروف) دلم رو بدست میآورد  .  یادش بخیر

حالا هرچند که بازار دیگه اون جذابیت و رونق رو نداره  اما خاطراتش هنوز زنده است          


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:47  توسط سینا  | 

همانطور که بزرگ  می شویم در می یابیم تنها کسی که فکر نمی کردیم به ما پشت کند احتمالاً این کار را می کند.
 قلبتان را بیش از یک بار شکسته خواهید یافت و هر بار نیز شکستنش سخت تر خواهد بود.
شما هم قلب هایی را خواهید شکست  بنابراین  به یاد  داشته باشید که وقتی قلبتان شکست چه حسی داشتید.
با بهترین دوستتان خواهید جنگید.
عشق تازه را به گناهی که عشق پیشین مرتکب شده سرزنش خواهید کرد و خواهید گریست چون زمان به سرعت در گذر است و سرانجام کسی را که دوست دارید از دست خواهید داد.
پس تا می توانید عکس بگیرید و شادی هایتان را ثبت کنید.
تا می توانید بخندید و چنان عشق بورزید که گویی هیچگاه پیش از این از عشق زخم نخورده اید زیرا هر شصت ثانیه را که غمگین به سر برید معادل یک دقیقه شادی است که هیچگاه باز نخواهید یافت.
نهراسید که زندگیتان پایان یابد، از این بترسید که دیگر هرگز آغاز نخواهد شد.
به سادگی زنده باش،
سخاوتمندانه عشق بورز،
عاشقانه به دیگران ارج بنه،
 و مهربانانه سخن بگو... 



+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9:49  توسط سینا  | 

"سنگی بر گوری" را نمیدانم خوانده اید یا نه. من این کتاب را اخیراْ "شنیده خواندم" !

اگر جلال را دوست دارید یا به آن دوران نویسندگی در ایران علاقمندید یا اینکه می خواهید با دغدغه های کاملاْ شخصی یک نویسنده اندیشمند و جریان ساز آشنا شوید خواندن "سنگی بر گوری" کار درستی خواهد بود.

نثر شیرین و روان همیشگی جلال و از همه مهمتر بی پروایی و شجاعت بی نظیر  او در ابراز  احساسات شخصی و در انظار گذاشتن  زندگی خصوصی خود او و سیمین ستودنی است.

به دلیل حجم زیاد کتاب و سهولت در دانلود کل کتاب به شش قسمت کم حجم تقسیم شده  و مشکلی در دریافت فایل ها وجود ندارد.مطمئن باشید که ارزش زمان دانلود شدن را دارد.

شنیده بخوانید عزیزان!

سنگی بر گوری -قسمت اول                                        سنگی بر گوری- قسمت چهارم

سنگی بر گوری-قسمت دوم                                        سنگی بر گوری -قسمت پنجم

سنگی بر گوری-قسمت سوم                                      سنگی بر گوری-قسمت ششم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 9:18  توسط سینا  | 

پاییز بهاریست که عاشق شده است ...

پاییز هم آمد و شکر خدا کسی نتوانست جلوش را بگیرد...بوی مدرسه و مداد و دفتر و هم کلاسی و آقا معلم در فضا پراکنده است.

با اینکه سال ها از روزگار مدرسه گذشته هنوز همان حس تشویش و نگرانی و دلهره  با نام " مهر ماه" تمام وجودم را فرا می گیرد.می دانم که خیلی ها این طوری هستند.

کرمانشاه در پاییز زیباست ...این همه رنگ آتشی به شاخ و برگ و درخت و هرچه که هست می بارد.این بوم به این زیبایی را جز ستایش چه توان کرد...از دست و زبان که...

به افتخار ماه مهر و پاییز و هم کلاسی و تمام آن ها که نام "روز اول مدرسه" هنوز تپش قلبشان را تپنده تر می کند و به یاد و ارج تنها معلم خوب تحصیلم که معلم ادبیات راهنماییم بودند  دو کتاب صوتی  یکی از بزرگترین معلمان - جلال آل احمد ـ را این جا می گذارم تا دوستان اگر مایل بودند این کتاب ها را "شنیده بخوانند" !

اگر خدا بخواهد پس از این هم کتاب هاب صوتی بیشتری در دسترس دوستان قرار خواهد گرفت.

کتاب ها به صورت فایل MP3 می باشند.برای دانلود روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target As را انتخاب کنید. 

 

دید و بازدید -جلال آل احمد

جشن فرخنده - جلال آل احمد

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:8  توسط سینا  |