با یا بدون شرح ...پاسخ این است!


خدا را شکر که مشکلات از وبلاگ ما رخت بر بستند و ما را مجال آن فراهم آمد که نسخه دوبله شده به فارسی فیلم راز (The Secret) را دوباره آماده کنیم و در اختیار علاقمندان قرار دهیم.
در طول این مدت علاقمندان زیادی برای دریافت فیلم راز (The Secret) مراجعه کردند که ابراز علاقه این عزیزان با پیام های امید بخششان مشوق ما در گسترش این راز عظیم بین تمام علاقمندان فارسی زبان بود.

امیدواریم روزی برسد که تمام نیک اندیشان این راز را در لحظه لحظه زندگی به کار گیرند و رویاهاشان را تحقق بخشند.
خوشحال باشیم که می توانیم شادی ها را به هم بشناسانیم و با هم اوج گیریم.
نیکی ها را هرچه بیشتر تقسیم کنیم بیشتر تکثیر کرده ایم.
اگر مایلید در مورد فیلم بیشتر بدانید به لینک زیر مراجعه کنید:
مطالب قبلی ما در مورد فیلم راز (The Secret)
***خواهشمندم قبل از دانلود فیلم به نکات زیر توجه کنید***
۱- اگر مایلید موضوعی در سایت یا وبلاگ خود در مورد دانلود این فیلم بنویسید خواهشمندیم که از لینک های دانلود ما استفاده نکنید.بهتر است که لینک همین صفحه را در وبلاگ خود به عنوان لینک منبع قرار دهید.در غیر این صورت برای جلوگیری از بروز دوباره مشکلات مجبور می شویم کل این پست را حذف کنیم که طبیعتا باعث محروم شدن بسیاری از علاقمندان از دیدن این فیلم خواهد شد.
۲-برای عزیزان فارسی زبانی که خارج از ایران هستند که طبیعتا امکان خرید نسخه اصلی را دارند شایسته تر است برای رعایت حقوق تهیه کنندگان این فیلم از دانلود صرف نظر کنند. دانلود این فیلم در وبلاگ خم خانه فقط مختص ایرانیان مقیم در کشور می باشد.
برای دانلود فیلم لینک های زیر در اختیار شماست:
دانلود فیلم دوبله راز ( Download )
دانلود فایل صوتی فیلم دوبله راز ( Download )
در پایان امیدوارم وبلاگ خم خانه توانسته باشد آنچه که می جستید را فراهم کرده باشد...
یا حق ..

«... حالا كه دانستهاي رازي پنهان شده در سايهي جملههايي كه ميخواني، حالا كه نقطه نقطه اين كلام را آشكار ميكني، شهد شراب مينو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دايرهي قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد دادهاند، رندي هم به جان شيدايت واسپردهاند تا كلمات پيش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباري كن و بخوان. در اين كتاب رمزي بخوان به غير اين كتاب: من اين رمز را از «ذبيح» و «ارغوان» آموختم. به روزي باراني، باراني ... نگفته بوديم ببار، اما ميباريد. چنان ميباريد تا به استخوانهاي برهنه برسد و جانهاي لولي را مجموع كند. سرگشتهي «حافظيه»، به سنگ مرمر گور كه بالاي آن صفهي بيمعنا هم نيست، نگاه نينداختم. گفتم با آن گنبدي كه بر تو ساختهاند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت كردهاند ...»
شهریار مندنی پور این گونه داستانش را آغاز می کند.
اولین باری بود که از او چیزی می خواندم.همین چند خط اول چنان میخکوبم کرد که فهمیدم از زیر سنگ هم که شده این کتاب را پیدا خواهم کرد.
دفعه اولی بود که چنین متنی می خواندم.متنی کاملاً نو به همراه پشتوانه ای عظیم از آنچه که ادبیات ایران را به امروز رسانده است.حس می کنم مندنی پور به آنچه که در ادبیات کهن ارج نهاده شده واقف است. به قول سیمین : « مندنی پور دستانی پولادین دارد و بر این دستان دستکش مخملی پوشیده.»
خمیر مایه بی نظیر داستان به همراه تکنیک بدیع مندنی پور داستانی جاودانه پدید آورده است.نوشتن مندنی پور تقلیدی و یا پیروی از سبک کسی نیست،او خود سرچشمه است.بوی تازگی می دهد و این تازگی را با چنان قدرت و جلایی نشان می دهد که تحسین این متن بی مانند اجتناب ناپذیر است.
وقتی که پیش می روی حس می کنی تمام آن ها را که تو دوست داری و می ستایی،مندنی پور هم دوستشان دارد.می توانی جای پای این علاقه را ببینی،از حافظ تا هدایت وجودشان در داستان های او حس می شود تا جایی که در داستان " آیلار" خود هدایت یکی از شخصیت های اصلی می شود.
قدرت مندنی پور در توصیف فضا ها و انتقال حسی که در این فضا باید جاری باشد تا داستان به مقصود خود برسد اعجاب انگیز است.مندنی پور پیش از آن که نویسنده باشد به شاعر است.این شعر اوست که ما داستانش می خوانیم.وقتی که کلمه کلمه را می خوانی حس می کنی که شاعری واگویه های ذهنش را برای سرودن شعرش روی کاغذ آورده است.داستان مندنی پور همان چیزی است که اگر بماند شعر را می زاید اما پیش از قالب گرفتن به ما ارائه شده.او با حافظ زندگی کرده،با کلمه کلمه آن غزل ها زیسته،خیام و دنیای شگفتش را درک کرده وبا همان دغدغه های ذهن هدایت کلنجار رفته است.
در داستان اوجملاتی هست که شاید هیچگاه در هیچ جای دیگری نخوانی. به این جملات توجه کنید:
نميداني چقدر آرزو دارم كه يكبار با آن چشمهايت، به خاطر من به من نگاه كني. يك گلدان گِلي ميشوم كه نقش چشمهايت روي آن كشيده شده. ميروم زير خاك كه هزار سال ديگر برسم دست آدميكه بدون ترس بتواند بگويد دوستت دارم.
من دفعه اولی که این را خواندم خشکم زد.اگر کاره ای بودم می دادم این را روی فرهادتاش(فرهاد تراش) بیستون حک کنند،همانجا که فرهاد تراشید و صافش کرد ولی نتوانست چیزی رویش بنویسد،شاید دنبال این جمله می گشت که مندنی پور گفته.کاش می توانستم آنجا حک کنم این جمله را، تا هزار سال بعدآدمی بخواندش که ...
و این یکی :
پيشانيات مثل ماه است كه وقتي عصر باران آمده و ابرها رفتهاند، درآمده. راز را روي ماه نگذار، همه ميبينند...
كاشكي من در زمان يكي از پيغمبرها بودم. جلو پايش زانو ميزدم و رازم را ميگفتم. آدمها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفيف كنند....
آن قدر نحيف شده بود كه از تنش يك كوزه هم در نميآيد. كاشكي مرا به جايش خاك ميكردند. چه پيالههاي قشنگي، چه گلدانهاي قشنگي ميشود ساخت از گِلم. رنگِ لعاب لازم ندارد. خودش رنگ دارد. رنگ خون دل، رنگ چشمهاي تو. رنگ گيلاس لبهاي تو. بي بي عطري ميگفت بگو اگر كسي به دلت هست، بگو كجاست بروم خواستگاري. ميگفتم تو با اين پاهاي عليلت كجا ميخواهي بروي. دنيا خيلي دور است از خانهي ما...
چه می شود گفت جز اینکه مندنی پور یک عاشق است شیدا تر از خیلی ها وعاشقانه می فهمد... وقتی همین داستان " شرق بنفشه" را می خوانید واستحاله عرفانی تدریجی "ذبیح" از عاشقی در سکون و سکوت تا سلوک "حلاج" گونه ی او را می بینید جز به تحسین نمی توان لب گشود.
کتاب "شرق بنفشه" شامل نه داستان است : شرق بنفشه،شام سرووآتش،آیلار، سالومه، ناربانو،مهمان(انسیه) ، کهن دژ،هزار و یک شب،باز رو به رود.
داستان "آیلار" را از همه بیشتر دوست می دارم.این داستان را مندنی پور به سیمین دانشور تقدیم کرده.حس عجیبی دارد این داستان.حکایت عشقی است نافرجام.از همان جمله های آغازین نافرجامی این عشق هویداست و هیچ تلاشی برای پنهان کردن پایان داستان صورت نگرفته وبرای غافلگیری خواننده کم فروشی نکرده اما کششی که خواننده را شیفته می کند مثال زدنی است.می دانی که شکستی بی رحم و غیر منصفانه در انتظار عشقی شکننده و نحیف است اما پس از راه افتادن این قافله گویی فرجام و نافرجام رنگ می بازند،هجران و وصال به یکدیگر تبدیل می شوند و معنای جدیدی از رنجی لذت بخش و مسیح وار ظاهر می گردد.مسیح وار از آن جهت که پایان و تصلیب وتاج خاررا همه مطلعند اما جز پیش رفتن و سرگشته تر شدن و عاشق ماندن لذتی نمی گزینند.
چند گزیده از "آیلار":
نیست،نیست توی چشم هام.نه شعر هست،نه دانایی هست که لایق شما باشد خانم و برای من که هر شامگاه زنم را به خاک می سپارم در قبرستان این شهر تراخم و وبا،همیشه هیچ وقت هیچ امیدی نبوده...سایه ی عسل و اقاقیاست ته چشم هات...چطور بگویم؟خانم آن قدر قشنگید، فرشته و شیطان می فهمند فقط.
و همچنین:
سرد است آیلار و من می ترسم از نوای ویولن مرد دائم الخمر مسکویی که روبروی سفارت شوروی ،چهارشنبه ها می نوازد و چشم های گریخته اش پر از اشک می شوند،من می ترسم که نکند هدایت راست گفته باشد عشق آدم ها را ،اما اعلامیه ها فریاد می زنند و روزنامه ها فریاد می زنند و طرفدارهای حزب ها فریاد می زنند و هیچ کس گوش نمی دهد که ویولن زن عاشق است و هیچ کس نمی بیند زن قرمز پوشی را که یک سال است گوشه میدان فردوسی،ساعت پنج عصر می ایستد،منتظر محبوبی که از پارسال سر قرار نیامده و می ترسم چون معلوم است که زن می خواهد سال ها آنجا انتظار بکشد تا چیزی گفته باشد قبل از مرگ،اما میدان «حسن آباد» رد پای ما بر برف ،تا فردا هم نمی ماند و سی سال دیگر هیچ اثری نمانده از با هم شادی و رنج بودن ما و نگاه امشب ما به آن شیروانی های قشنگ گنبدی...
و این بخش از داستان "سالومه":
بهش می گویم در روزهای ابری مدام ،رنگ موهای تو جلایی ندارد.آفتاب اینجا موهایت را می درخشاند .شاید ستوان،اینجا مرده که تو را به این زمین بکشاند.تو با بقیه تان فرق داری .در زمین خودت حرام می شوی بچه ات گم می شود میان بچه های مو طلایی چشم آبی.گم می شوی میان پیره زن های خاموش نشسته روی نیمکت پارک ها،چطور مطمئنی که به پیری برسی...
به نظر من کسی که به ادبیات ایران علاقه دارد و داستان های معاصر را دنبال می کند اگر شرق بنفشه مندنی پور و بخصوص داستان های " شرق بنفشه،آیلار،سالومه وناربانو" را نخوانده باشد خلأ عظیمی در ادبیات ذهنش باقی خواهد ماند.
مصرانه خواهش می کنم که هر طور شده کتاب را که در بازار هم به راحتی پیدا می شود بخرید.
در این جا داستان "شرق بنفشه "که اولین داستان این کتاب است را می گذارم تا عزیزان حظ ببرند و شوقی پیدا کنند که کتاب را برای باقی قصه ها بخوانند.
ضمناَ عزیزان می توانند کتاب صوتی "شرق بنفشه " را با صدای "راوی ظهر جمعه" به صورت فایل MP3 دانلود کنند.
ماه هاست که می خواستم این مطلب را اینجا بگذارم.خدا را سپاس که محقق شد.

می توانید عکس های برگزیده سال ۲۰۰۷ را که بر حسب موضوع دسته بندی شده اند به صورت یک فایل پاورپوینت بی نظیر دریافت کنید.
دانلود مجموعه بهترین عکس های سال 2007 جهان

همیشه شنیدن حرف های کودکانه برای بزرگترها شیرین و سرگرم کننده بوده، اما گاهی هم شده که با شنیدن سخنی از کودکی یادآور این ضرب المثل شده ایم که سخن راست را باید از بچه ها شنید! ، گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود،سوال این بود:
معنی عشق چیست؟
*. وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
*. مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
*.عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
برای خواندن تمام افکار کودکانه به لینک زیر مراجعه کنید:




