تبليغاتX
خُم خانه
تاریخی فرهنگی ورزشی اجتماعی کتاب صوتی طراحی قالب کدجاوا دانلود آهنگ عکس برنامه

زوربا را به پايان رساندم. 

زوربا كتابي است كه نخواندن آن زيان بزرگي به زندگيم وارد مي كرد. 

نعمت بزرگي است كه بتوان تمام آن چه را كه سال ها حس كرده اي و ديده يا شنيده اي اما به صحت آن ها مطمئن نبوده اي،يكجا و منسجم در قالب سفري به همراه زوربا دوباره به دست بياوري و اين بار با يقين. 

هركسي بايد يك بار اين كتاب را بخواند و هرچه زودتر اين كتاب خوانده شود از آن وديعه گرانمايه كه نامش زندگيست شور و شعف و لذت فراوانتري عايد مي شود. 



موهبت عظيم زندگي كه در دستان مانهاده شده و ما ممكن است "سر تاقچه عادت " آن را به سادگي از  ياد ببريم. بخصوص كه در اين كشور گل و بلبل همه ما مستعد درنورديدن سراشيب بدبختي به سوي قهقرا هستيم.

خانواده،مدرسه،دانشگاه ،محيط كار و در كل تمام جاهايي كه بتوان اجتماع ناميد زير سايه ي خفه كننده ي اين بخار غليظ مسموم نا اميدي است و نبايد ها  و نا ممكن ها زندگي ما را مي جوند و هر لحظه ي گرانبهايي را كه مي توانيم صرف مهرورزي كنيم از ما مي ربايند.

 با خش خش  برگهاي پياده رو معاشقه كردن و ستودن اشعه خورشيد وقتي كه يك لكه نور روي حوض آب مي اندازد و آن شكوه عظيم ازلي را در پر زندن گنجشگكي شاهد بودن و در سيلان دل دادگي غوطه زدن و درك كيفيت عشق .

و اين كه عشق تنها براي دادن است نه گرفتن ... يك جاده يك طرفه.  

مي دانم كه اگر عشق نورزم هيچ نيستم.

سپاس تو را، نيكوس كازانتزاكيس.



   


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:22  توسط نادر  | 

اگر روزی فرزندی داشته باشم اولین جمله ای که به او خواهم آموخت این است:


تف به رویت ای ایران کثیف 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 17:58  توسط نادر  | 

 15 صفحه مانده تا زورباي يوناني رابه پايان برسانم. همين ديشب هم كه تا صبح خوابم نبرد مي توانستم تمامش كنم ولي ترجيح دادم وقتي به پايان كتاب برسم كه مشاعرم سر جايش باشد و بهوش تر باشم. قبلاً هم نوشتم كه زوربا تمام روز و شب و هر انديشه و هر انتخابم را تسخير كرده . از وسط كتاب به بعد در شگفتم كه داستان قرار است چطور به پايان برسد،هنوز هم نمي دانم. نمي دانم بين شيوه بي پيرايه زوربا و راه بودا چه ارتباطي برقرار خواهد شد و نويسنده چه موضعي خواهد گرفت . بايد اعتراف كنم بعد از حادثه بيوه زن و بعد از آن سرانجام بوبولينا، كمي شوكه شدم. راستش زياداز موضع گيري زوربا و ارباب در برابر اين حوادث خوشم نيامد. ا اين 15 صفحه باقيمانده معلوم خواهد كرد كه زوربا براي من كتابي خواهد بود كه دوباره روي خواندنش حساب كنم يا تنها برگردم و جملاتي را كه مهدي علامت گذاشته و حاشيه نوشته را دوباره مرور كنم. زوربا دوباره آن حس قديم و گم شده كتاب خواندن را به من باز گرداند.حسي كه مدتها بود تجربه نكرده بودم،حس همراه شدن در يك سفر طولاني با يك كتاب،خوشحالم كه تمام كردنش اين همه طول كشيد .

پي نوشت:همين الان DVD زوربا را سفارش دادم.

پي پي نوشت:خوشحالم كه دو كتاب فروشي جديد در كرمانشاه افتتاح شد. هردو خوب و قابل قبول: نرسيده به ميدان شهر داري و بين مصدق و چهار راه شير و خورشيد.

پس پي پي نوشت: نمايشگاه كتاب كشوري در كرمانشاه بعد از اعصار وقرون.امروز افتتاح شد. عصر پنج شنبه اي را كه همين امروز است به آن جا حمله پيش بيني نشده خواهم كرد.

پس پشت مردمكانت: وطن توهم است.اين را تازه دريافتم از زوربا ... گفتم با شما سهيم شوم. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:13  توسط نادر  | 

استاد حسین علیزاده هم در گذشت. بر کرمانشاهیان بخصوص بر شاگردان آن بزرگوار تسلیت باد.


+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 18:45  توسط نادر  | 

چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است  و تو ای آسمان ، هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من چندين گاو دارم  و ماده گاوهاي بسيار. من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .


بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمی ترسم  و تو ای آسمان هر قدر که می خواهی ببار .

چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر من است  و شب هنگام خوشم که با او بازي كنم و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که با من بازی کند  و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .

اين دو صدا هنوز درگوش من سخن مي گفتند كه خواب بر من چيره شد باد برخاسته بود و موج بر شيشه ضخيم مي كوبيدمن در بين خواب و بيداري چون دود مواج بودم.... 

(بر گرفته از "زورباي يوناني" نوشته نيكوس كازانتزاكيس)

زوربا اين دو ماهه اخير زندگي مرا تصاحب كرده. 

"مسيح باز مصلوب " اولين برخورد من باكازانتزاكيس بود كه شانس خواندنش موهبتي بود كه بهمن عطا شد. 

"زورباي يوناني" را هم كه "مهدي" به مناسبت "روز غير تولد" به من هديه كرد ( به سبك خرگوش داستان آليس در سرزمين عجايب) فتحي مي دانم در زندگي خويش. 

صراحت وبي پيرايگي كازانتزاكيس مرا اسير خود ساخته. نويسنده اي كه با تجربه زندگي پر فراز و نشيبش يافته هاي خويش در مسير  آزادي و اشراق را چه روان و صريح در اختيار من مي نهد. 

آزادي كه زوربا در  موردش سخن مي گويد وراي تمام تعاريفي است كه از اين واژه داشتم. بخصوص تمام آن تعاريف مبتذل و نازلي كه در اين ايران ما از اين كلمه وجود دارد كه جز تحقير انسان و روزمره كردن عالي ترين صفتي كه يك بشر مي تواند كسب كند وعالي ترين مفهومي كه يك انسان مي تواند درك كند نتيجه اي نداشته. 

اين روزها حسابي حالم به هم مي خورد كه  همه توهم زده شده اند كه به آزادي مي انديشند و در مورد آن شكر فشاني مي كنند غافل از آن كه تمام بيانيه ها ي  غالبين و  مغلوبين اين ورطه بهل و بشو ، جز توهيني به نفس آزادي و  انسانيت نيست.

من جز تأسف چيزي ندارم براي آنچه مي بينم. چون اين جنگ،جنگ من نيست.  




+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:53  توسط نادر  | 
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، بایک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک میکنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین...پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادیو خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازیبسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده
بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

                                        امروز دیگر تو رأی داده ای!


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:27  توسط نادر  | 

جایی در « جزیره سرگردانی » ، وقتی که سرهنگ از هستی تشکر می کند می گوید : « کمر روز شکست و تونگذاشتی کمر من  بشکند » 

سیمین عزیز دانشورمان اضافه می کند: « به خدا قسم تمام مردم این مملکت شاعرند » 

نمونه های اینگونه شاعرانگی های اپیدمیک،اکولوژیک و ژنتیکی را در همه جا می شود دید و دیده اید. از پس کله  مینی بوس های امامزاده فلانی و اتوبوس و خاور کامیون بگیر تا ویترین مغازه ها و در و دیوار و کوچه های متروک و شلوغ و خلاصه همه جاهایی که بشود چیزی نوشت،حالا ربطی داشته باشد یا نداشته باشد خدا عالم.

اخیراُ نمونه جالبی از فوران شعر طلبی مزمن را روی یک فیش بارکد دار خرید دیدم.

خداوکیلی هر کسی به نتیجه ای رسید که شعر حافظ  پای این برگه چه کاره است به ما هم ارزانی دارد و از این جهل مطلق مارا رهانده عبد خود سازد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:30  توسط نادر  | 

 

فرمود:

این که می گویند در آدمی شری هست که در حیوانات و سباع نیست، نه از آنروست که آدمی از

ایشان بدتر است،از آنروست که آن خوی بد و شر نفس و شومی هایی که در آدم است بر حسب

گوهر خفی است که در اوست.

که این اخلاق و شومی ها و شر،حجاب آن گوهر شده است.

چندانک گوهر نفیس تر و عظیم تر و شریف تر ،حجاب او بیشتر.

پس شومی و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر بوده است و رفع این حجاب ممکن نشود الا به

مجاهدات بسیار و مجاهدات به انواع است:

اعظم مجاهدات آمیختن است با یارانی که رو به حق آورده اند و از این عالم اعراض کرده اند.

هیچ مجاهده سخت تر از این نیست که با یاران صالح نشیند که دیدن ایشان گدازش و افنای آن نفس

است. و از این است که می گویند:

چون مار چهل سال آدمی نبیند اژدها شود.

یعنی که کسی را نمی بیند که سبب گدازش شر و شومی او شود.

هرجا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و ثمین است و اینک هرجا

حجاب بزرگ ،گوهر بهتر

چنانک مار بر سر گنج است،تو زشتی مار را مبین نفایس گنج راببین.

 

فیه مافیه-تقریرات مولانا جلال الدین محمد بلخی


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 12:14  توسط نادر  | 

خرده مگیر...

روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج ها سلام کنی و سارها بر

خوان ما بنشینند.

و مردمان مهربان تر از درخت ها شوند...

اینک رنجه مشو...

اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن ها را می نویسند

و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند

و اسب را به گاری می بندند

خوراک مانده را به گدا می بخشند

چنین نخواهد ماند ...

 

سهراب سپهری-هنوز در سفرم


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:37  توسط نادر  | 

هانیبال الخاص (Hannibal Alkhas) را یا می شناسید یا نمی شناسید.

ایشان متولد کرمانشاه هستند،نقاشی می کشند و حدود هشتاد سالی سن دارند ، آشوری هستند،سال های سال در آمریکا بوده اند،نمایشگاه های زیادی در سراسر جهان برپا داشته اند و یک کامیون افتخار و لقب و عنوان دارند.

قصد من معرفی ایشان نیست که الحمدلله گوگلی هست و  ویکی پدیایی؛

در تالار شهر کرمانشاه در تاریخ  ۱۱ و ۱۲ ماه مهر بزرگداشتی از جانب گروه صنعتی" آگرین" برگزار شد که در آن از هانیبال بابت متراژ بالای نقاشی در طول این سالیان تجلیل به عمل آمد.در روز پنجشنبه سخنرانی نمود و در روز جمعه یک کارگاه نقاشی برای نقاشان برپا کرد.

در این دو روز بسیاری از نقاشان نامی ایران حضور داشتند.چه آن ها که شاگرد هانیبال بوده بودند (!) و چه آن ها که استادشان یک بابای دیگری بوده بود (!) ولی به سبب حسادت به گروه اول خود را شاگرد "به مکتب نرفته و خط نکشیده" هانیبال نامیدند.

هانیبال سه نسل شاگرد واقعی داشته که از هر سه نسل تعدادی از گونه های مختلف آمده بودند.

تعداد بسیار زیادی از "هانیبال الخاص های آینده" اعم از نرینه و مادینه از چهارده ساله تا بیست و چند ساله تخته شاسی به دست در سالن ولو بودند.از لحاظ قیافه و بزک تمام تصاویر کلیشه شده برای نشان دادن یک هنرمند(!) در سالن موجود بود.

در روز اول هانیبال مجبور شده بود با شاگردانش و شاگرد شاگردانش و دوستان شاگردان شاگردانش  صد و بیست و سه هزار عکس بگیرد.طوری که اثر نور فلاش ها در روز بعد استاد را شبیه همسایه حضرت عیسی کرده بود. روز جمعه هانیبال صریحاً دست رد به سینه تک تک  دایناسورها ( نسل اول شاگردانش) زد که نه عکس می گیرد و نه امضاء می کند  همین و بس ! 

همه دلبرکانی که از این حرکت بسیار بسیار هنرمندانه غمگین شده بودند پچ پچ می کردند که "اخلاق هنرمند حساس همینه دیگه! وای...!"                                                                                      پس با وجود آن همه صندلی و میز خالی ترجیح دادند که روی زمین بنشینند و هنر بزایند.

جالب این که هانیبال در کارگاه نقاشی(!!!) خواهش کرد که هنرمندان بی نظیری که حضور داشتند طراحی موضوعی نکنند و فقط رنگ  زرد در مرکز و رنگ های دیگر در حاشیه کار بگذارند و در مرحله بعد کار اصلی -که احتمالاً هدف هانیبال از کارگاه بود- را شروع کنند.اما دریغ از یک جفت گوش شنوا.

دایناسورها معرکه گرفتند و هر دایی منصوری سعی می کرد تعداد بیشتری از جوندگان هنر(!) را دور خود جمع کند. اساتید بزرگ هر هنری که داشتند به نمایش در آوردند و با سبیل های هنرمندی جوگندمی_که اگر آدم ساده پوش بی شیله پیله ای چنان سبیلی داشته باشد قصاب نامیده می شود و اگر در یک گالری نقاشی خرامان، دست به پشت و شکم قلنبه راه برود استاد هنرمند حساس! لقب می گیرد_ حسابی طرفدار قاپ زدند.

اینجانب به شخصه دایناسور سبیلویی را دیدم که معرکه گرفته بود و بدون توجه با التماس هانیبال مبنی بر طراحی نکردن، زن برهنه ای را می کشید که روی سکویی نشسته بود. زنک با دستان درازش جاهایی را که قرار نبود اغیار ببینند و فقط رزرو آقای سبیل بود، پوشانده بود و از ساعدها و گردنش چند قطره خون می چکید.سبیل، یکی از موفق ترین دایناسورهای کارگاه بود زیرا حدود پانزده مادینه از 14 تا 65 سال و بدون حتی یک نرینه سر خر، دور خودش جمع کرده بود،مجیز دسته مرغان گوش های سبیل _که مثل کفتار بالای سرش چسبیده بود_ را می نواخت.

در پایان سبیل شاهکار بزرگش را گذاشت وسط سالن و چند دایناسور دیگر به نام های "کمندگیسو" و  "خرمن ریشو" که کاریکاتور نقاشان بزرگی بودند (شاگال یا گویا مثلاً) آمدند و نظر دادند و به به و چهچه!

- من جای تو بودم بیشتر طرف اکسپرسیونیسم می کشوندمش.میشه با روغن جلا! 

- من بلاتکیف می بینمش، تونالیته ی تو، منو به یاد آخرین کار پابلو میندازه که هیچکس ندید و منتشر نشد. همون که تو موال ساخته بود.

- جونی،از ساقش بگیر بده به زانو ...این طوری خیلی Absurd  شده

- آخه عزیزم،.....جون، من این طور حسش کردم ،این طوری با من حرف زد،ساقش همین نسبتو داشت وقتی داشتم بهش گوش می کردم! این احساس و الهام منه (الهام گرفتم با همین سبیلام! که یه وَِِرش جَسته و یه وُرش هم نجسه! )

القصه هانیبال الخاص هم در سالن می چرخید و گلویش خشک شد بس که فریاد زد طراحی نکنید.لاجرم شروع کرد به دستکاری کردن کار دسته دسته هنرمندان صد سال آینده که دور و برش جیک جیک  می کردند.

ناگفته نماند که دایناسورهای مادینه هم بودند.ایشان در عهد گل ببو میرزا، شاگرد هانیبال بوده بودند و در خیلی از نمایشگاه های هانیبال همراهش می تاختند و هنر به درو دیوار دنیا می مالیدند.         ایشان سعی کرده بودند طوری به نظر بیایند که تصور این موضوع که شاید یک بار در زندگی آشپزی کرده باشند کفر به نظر بیاید.از زنانگی فقط ژست احساساتی بودن را با خود داشتند.( کاری کردند و طوری حرف زدند که من تا آخر عمر از کلمه "احساسات" که این ها به گند کشیدندش استفاده نکنم).

خلاصه این کارگاه نقاشی هانیبال همان داستان "لباس پادشاه" بود که مصور سازی شده بود.هر کسی که به هنر والای هانیبال و دایناسورهایش اقرار نمی کرد لقب حرام زادگی می گرفت.

در بین دایناسورها من تعدادی را از قبل می شناختم.خیلی ها سبک دیگری داشتند و کارهایشان با کارهای هانیبال زمین تا آسمان فرق داشت اما برای معرکه ای که گرفته بودند شروع کردند به تقلید و تولید کردن نقاشی های مزخرفی به سبک هانیبال.

حالم به هم خورد. حاضرم قسم بخورم که بسیاری از ستوده شدگان این جمع حتی درک درستی از فرم نداشتند.

در پایان هم استاد بالای پله ها برده شد و  تقدیر و لوح سپاس و الخ.

سه نسل شاگردش فراخوانده شدند و استاد را بوسیدند و جایزه دادند و یکی از دایناسورها اعلام کرد که با افتخار تمام یک شاگرد، خاک پای استاد را می بوسد و همین کار را کرد و این کار توسط دیگران از جمله یکی از مادینه دایناسورها تکرار شد.آن دایناسور را قبلا" از طریق کارهایش می شناختم.فریاد آزادی و انسانیت و آزادی خواهی قوم و شهرش گوش فلک را کر کرده است.فکر نمی کردم این قدر حقیر باشد... آن کار را فقط به این خاطر کرد که با دیگر همشاگردی هایش فرق داشته باشد و خودی بنمایاند.فروتنی بدترین نوع غرور است و این مردک آن را به کثیف ترین تبدیل کرد.

حس غالب این دکان-کارگاه-نمایشگاه-بنگاه-معرکه فقط یک چیز بود: نخوت

نخوت و خود برتر بینی... همه حتی جیک جیکوهایی که دور و بر سبیل ها می چرخیدند احساس می کردند که بالای  سر جامعه بشریت تاریخ، سریری مرصع  باید برایشان آماده باشد.

جمعی نخوت زده، که به طرز غم انگیزی بی استعداد بودند.آری، "یک مشت بی استعداد"

تنها نکته مثبتی که این چند ساعت هدر رفتن زمان را توجیه می کرد حضور و اجرای موسیقی بود. نوازندگی دیوان و آواز سعدالله نصیری حس مثبتی به فضا تزریق کرد و  واژه "هنر" ، که در  این جمع به کل نادیده گرفته شده بود را یاد آوری کرد. دمش واقعاً  گرم.

سعدالله نصیری،هانیبال و یکی از شاگردانش

اما همه می دانیم که برگزاری این گونه مراسم و مجالس برای همه خوب است.بالاخره باید به آرامی راه تعالی را پیمود.باید ببینیم، بشنویم و مباحثه کنیم که میوه ای سنتز شود.هرچه این گونه مجالس بیشتر برپا شود ،جرم و قتل و جنایت کمتر می شود.حتی یک اپسیلون هم بالاتر برویم غنیمت است.

این بود گزارش جمعه ای که هدر دادم.

پی نوشت:

- میکل آنژ می گوید: "بیچاره شاگردی که از استاد خویش بهتر نشود".

- در حالی که تمامی آن پرمدعاها معرکه گرفته بودند استاد "خاورزاده" خودمان در سکوت می چرخید و نگاه می کرد.دست به قلم و بوم و رنگ نزد.خوب شد در این همایش با دیدن این همه پرمدعا ثابت شد که "شمشاد خانه پرور ما از همه سر است" دمت واقعاً گرم استاد خاورزاده.

-مادینه ها و نرینه های حاضر در این روز اعم از استاد و شاگرد و خداوندگار و غیره  حیثیت هنرمندانه خود را به نحو قدرتمندانه ای با پوشیدن انواع لباس های اسپانیایی،بختیاری،وسترن،جیپسی،باغچه ای،اسکیمویی و خانقاهی مجدداً اثبات و یاد آوری کردند.تعدادی مایکل و الویس و مولانا و کنفسیوس و عارفه هم طبق روال این گونه مجالس میدان دار بودند. 

- اردشیر رستمی بازیگر نقش جوانی شهریار در سریال زندگی شهریار هم در این جمع حضور داشت.عجب آدم گلی است. با صبوری تمام برای ده هزار نفر چیز نوشت و کتاب امضا کرد و با صد هزار نفر هم عکس گرفت.خیلی با صفا بود!

 

 

Hannibal Alkhas latest exhibition and workshop in his Hometown,Kermanshah,Iran.October,2008

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              


+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 9:59  توسط نادر  | 
« آن که گفت بخوان فرمان نمی دهد به خاموشی»


بخوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب،
كه باغ‌ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان! دوباره‌بخوان! تا كبوتران سپيد،
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند

بخوان به نام گل‌سرخ در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش زدشت ها گذرد؛
پيام روشن باران
ز‌ بام نيلي شب
كه رهگذار ‌نسيمش به هر كرانه برد.

ز ‌خشك‌سال چه ترسي!
- كه سد بسي بستند:
نه در برابر ‌آب
كه در برابر‌ نور
و در برابر آواز و در برابر شور…

در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ‌رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف‌تر از خواب،
زلال‌تر از آب.

تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي‌برگ ما ترانه بخواند؟

از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين:
بهار آمده،
از سيم‌خاردار
گذشته؛
حريق‌شعله ي گوگردي‌ بنفشه چه زيباست!

هزار آينه جاري‌ست،
هزار آينه
اينك
به همسرايي‌قلب‌تو مي‌تپد با شوق.

زمين تهي ست ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حديث عشق بيان ‌كن بدان زبان كه تو داني»


شفیعی کد کنی
« در کوچه باغ های نشابور»


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9:23  توسط نادر  | 

گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا

همنشینان...

تصاویری دیدم در مورد زلزله اخیر چین.

تأثیری شدید بر من گذاشت که اشکم سرازیر شد.

معنی نوعدوستی،فداکاری،مهر،ایثار و تعهد و خدمت به هم نوع برایم از لفظ انتزاعی کلمه خارج گردید و متبلور شد.

همیشه فرهنگ عظیم چین را ستوده ام.فرهنگی که ناریخی کهن دارد اما به تاریخش فخر نمی فروشد و آن قله رفیع انسانیت و مدینه فاضله را در قدم به قدم زندگی امروزش در هزاره سوم نمایان می کند.

شاید برای ما پارسیان برشده پیکر (!) که ادعای تمدن دیرینه مان گوش فلک را کر کرده ولی اثری از آن در زندگی امروزمان وجود ندارد،چنین تصاویری از مردمانی تا بدین حد نیک اندیش،رشک برانگیز باشد.

مقصود من در مورد قهرمان های زلزله چین نیست ،چه همواره در تمام اجتماع های انسانی قهرمان حضور دارد.

قصد من ستودن ناخودآگاه جمعی ملتی بزرگ است که قهرمان بودن و خالص و نیک زیستن را برای عادی ترین مردم ممکن می سازد.ملتی که در شرایط نابسامان می توان از هر مرد و زن عامی انتظار معجزه ای پیغمبرگونه داشت.

عکس های این "تجلی انسانیت" به صورت فایل پاورپوینت آماده شده و می توانید دانلود کنید.توضیحات هر عکس به انگلیسی آورده شده که به سبب شلوغی اوضاع نتوانستم ترجمه شده آماده کنم.عذر مرا بپذیرید.اما خواهش می کنم هرطور که شده متن ها را بخوانید تا لذت و امیدی که در این تصاویر وجود دارد همراهتان گردد.

و تلنگری ...:
زلزله بم و هزاران کشته در شرایط وحشتناک.امدادگران زیادی به کمک شتافتند و همچنین داوطلبان مردمی.

*خبری در روزنامه باختر خواندم: "چند قاچاقچی کرمانشاهی به بم رفتند و جنازه هایی را برای دفن با آمبولانس از بم خارج کردند.پلیس دستگیرشان کرد: زیر جنازه ها که معلوم نبود نام و نشانشان کیست و کجاست محموله تریاک پنهان شده بود"

مرحبا به درک صحیح از زمان و وقایع اتفاقیه!

**بازهم در روزنامه خواندم.تعداد ۵۰ سگ امدادگر که برای یافتن مصدومان و زیر آوار ماندگان تعلیم یافته بودند و توسط گروه های امدادگر کشورهای خارجی برای کمک به بم آورده شده بودند به سرقت رفتند!

شما چرا باور می کنید عزیز من! سگ امدادگر یعنی؟ چند تا هاپو که این حرف ها را ندارد!

***سیل کیسه های برنج در بازار کرمانشاه :این را به گوش خودم از دوستی صمیمی شنیدم.دوست ما یک کیسه برنج از مغازه ای در بازار می خرد و به خانه می برد..کیسه برنج را که باز می شود پاکتی در آن پیدا می کنند که حاوی مقداری پول و نوشته ای بدین مضمون بوده: " هموطن،چون مطمئن نبودم که کمک نقدی از طریق صندوق های جمع آوری کمک به دست شما برسد، با خود گفتم اگر پول ها را در این کیسه برنج بگذارم کسی آن را نمی بیند و حتماً به دست تو هموطن آسیب دیده خواهد رسید،خدا کریم است و همه ما در کنار شما هستیم"

و یک عده دیگر هم هستند که کنار ما به هوش ایستاده اند!

****اگر خواستید برای پیک نیک چادر مسافرتی بخرید و در کوه و دشت و صحرا از آن لذت ببرید،اگر می خواهید که یک جنس مرغوب بخرید که تا آخر عمر خراب نشود،می توانید در بازار به دنبال چادرهایی با نام "چادر مسافرتی آمریکایی" بگردید.قیمت بالاست اما ارزشش را دارد.

البته فقط زحمت بکشید و قبل از استفاده آرم صلیب سرخ را از روی چادر که خریدید پاک کنید...

و به خاطر تمام این ها من به ایرانی بودن افتخار می کنم.چون تمدن دیرینه دارم و همه مردمان دیگر کشورها نفهم هستند،و در کشور های دیگر مردم اصلاً عاطفه ندارند و از همه مهمتر من خدا و پیغمبر سرم می شود و حلال و حرام می دانم(!)و دین دارم و مردم دیگر جاهای دنیا لادین و بلاد کفر هستند.از جمله همین چینی ها که چپ و راست خرچنگ و مار می خورند!

دانلود عکس های زلزله اخیر چین


+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:48  توسط نادر  | 

همیشه

از آن چه هست سخن می گوییم

از آب در بیابان

و

در خانه

عشق و نان

(این گونه انگار زندگانی را زیباتر می یابیم)

همیشه

از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم

از مهربانی در مهمانی - از شرف در سودا

از داد                         در بیداد جا

تا بوده این گونه بوده قصه ما

(دنیای یاوه را انگار این گونه گواراتر توانیم داشت)

اکنون بنشین

تا،باری،از آنچه هست سخن بگوییم

 

از دروغ بگوییم که حرام است اما

 

مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد

 

آن گونه

 

که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است

 

همین!

 

                                                                                                                   

«منوچهر آتشی»

 


+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 9:9  توسط نادر  | 

مراحمان...

لینک های قبلی دانلود راز به علت استقبال بی سابقه بازدید کنندگان به سرعت باعث پر شدن پهنای باند شد و دیگر قابل استفاده نبود.

فایل ها را مجدداً تغییر حجم دادیم و سرور میزبان را عوض کردیم.

امیدوارم این لینک های جدید دانلود فیلم راز  The Secret مدت بیشتری دوام بیاورد تا همه بتوانند لذت ببرند.

مطالب قبلی ما در مورد فیلم راز The Secret

***خواهشمندم قبل از دانلود فیلم به نکات زیر توجه کنید***

۱- اگر مایلید موضوعی در سایت یا وبلاگ خود در مورد دانلود این فیلم بنویسید خواهشمندیم که از لینک های دانلود ما استفاده نکنید.بهتر است که لینک همین صفحه را در وبلاگ خود به عنوان لینک منبع قرار دهید.در غیر این صورت برای جلوگیری از بروز دوباره مشکلات مجبور می شویم کل این پست را حذف کنیم که طبیعتا باعث محروم شدن بسیاری از علاقمندان از دیدن این فیلم خواهد شد.

۲-برای عزیزان فارسی زبانی که خارج از ایران هستند که طبیعتا امکان خرید نسخه اصلی را دارند شایسته تر است برای رعایت حقوق تهیه کنندگان این فیلم از دانلود صرف نظر کنند. دانلود این فیلم در وبلاگ خم خانه فقط مختص ایرانیان مقیم در کشور می باشد.

برای دانلود فیلم لینک های زیر در اختیار شماست:

 

دانلود فیلم دوبله راز ( Download )

The secret 1 - راز قسمت اول        The secret 6 - راز قسمت ششم

The secret 2 - راز قسمت دوم        The secret 7 - راز قسمت هفتم

The secret 3 - راز قسمت سوم      The secret 8 - راز قسمت هشتم

The secret 4 - راز قسمت چهارم        The secret 9 - راز قسمت نهم

The secret 5 - راز قسمت پنجم

 

 دانلود فایل صوتی فیلم دوبله راز ( Download )

 

 دانلود فایل صوتی فیلم راز به زبان فارسی ۱۸ مگا بایت با پسوند RM

 دانلود فایل صوتی فیلم راز به زبان انگليسي ۱۸ مگا بایت با پسوند RM

 

در ضمن یکی از دوستان فیلم راز را به صورت دوبله و رایگان با حجم پایین در دسترس قرار داده تا بازدیدکنندگانی که به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارند نیز  بتوانند این فیلم را  دانلود کنند.

دانلود فیلم مستند راز به زبان فارسی با حجم پایین  

با تشکر از وبلاگ  "آنچه دلم می خواهد"

شاد باشید...


+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 9:30  توسط نادر  | 

 

با یا بدون شرح ...پاسخ این است!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 8:56  توسط نادر  | 
همرهان...

خدا را شکر که مشکلات از وبلاگ ما رخت بر بستند و ما را مجال آن فراهم آمد که نسخه دوبله شده به فارسی فیلم راز (The Secret) را دوباره آماده کنیم و در اختیار علاقمندان قرار دهیم.

در طول این مدت علاقمندان زیادی برای دریافت فیلم راز (The Secret) مراجعه کردند که ابراز علاقه این عزیزان با پیام های امید بخششان مشوق ما در گسترش این راز عظیم بین تمام علاقمندان فارسی زبان بود.

امیدواریم روزی برسد که تمام نیک اندیشان این راز را در لحظه لحظه زندگی به کار گیرند و رویاهاشان را تحقق بخشند.

خوشحال باشیم که می توانیم شادی ها را به هم بشناسانیم و با هم اوج گیریم.

 

نیکی ها را هرچه بیشتر تقسیم کنیم بیشتر تکثیر کرده ایم.

 

اگر مایلید در مورد فیلم بیشتر بدانید به لینک زیر مراجعه کنید:

مطالب قبلی ما در مورد فیلم راز (The Secret)

 

***خواهشمندم قبل از دانلود فیلم به نکات زیر توجه کنید***

۱- اگر مایلید موضوعی در سایت یا وبلاگ خود در مورد دانلود این فیلم بنویسید خواهشمندیم که از لینک های دانلود ما استفاده نکنید.بهتر است که لینک همین صفحه را در وبلاگ خود به عنوان لینک منبع قرار دهید.در غیر این صورت برای جلوگیری از بروز دوباره مشکلات مجبور می شویم کل این پست را حذف کنیم که طبیعتا باعث محروم شدن بسیاری از علاقمندان از دیدن این فیلم خواهد شد.

۲-برای عزیزان فارسی زبانی که خارج از ایران هستند که طبیعتا امکان خرید نسخه اصلی را دارند شایسته تر است برای رعایت حقوق تهیه کنندگان این فیلم از دانلود صرف نظر کنند. دانلود این فیلم در وبلاگ خم خانه فقط مختص ایرانیان مقیم در کشور می باشد.

برای دانلود فیلم لینک های زیر در اختیار شماست:

 

دانلود فیلم دوبله راز ( Download )

 

دانلود فایل صوتی فیلم دوبله راز ( Download )

 

در پایان امیدوارم وبلاگ خم خانه توانسته باشد آنچه که می جستید را فراهم کرده باشد...

یا حق ..

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 10:1  توسط نادر  | 

 

                      

«... حالا كه دانسته‌اي رازي پنهان شده در سايه‌ي جمله‌هايي كه مي‌خواني، حالا كه نقطه نقطه اين كلام را آشكار مي‌كني، شهد شراب مينو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دايره‌ي قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد داده‌اند، رندي هم به جان شيدايت واسپرده‌اند تا كلمات پيش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباري كن و بخوان. در اين كتاب رمزي بخوان به غير اين كتاب: من اين رمز را از «ذبيح» و «ارغوان» آموختم. به روزي باراني، باراني ... نگفته بوديم ببار، اما مي‌باريد. چنان مي‌باريد تا به استخوان‌هاي برهنه برسد و جان‌هاي لولي را مجموع كند. سرگشته‌ي «حافظيه»، به سنگ مرمر گور كه بالاي آن صفه‌ي بي‌معنا هم نيست، نگاه نينداختم. گفتم با آن گنبدي كه بر تو ساخته‌اند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت كرده‌اند ...»

شهریار مندنی پور این گونه داستانش را آغاز می کند.

اولین باری بود که از او چیزی می خواندم.همین چند خط اول چنان میخکوبم کرد که فهمیدم از زیر سنگ هم که شده این کتاب را پیدا خواهم کرد.

دفعه اولی بود که چنین متنی می خواندم.متنی کاملاً نو به همراه پشتوانه ای عظیم از آنچه که ادبیات ایران را به امروز رسانده است.حس می کنم مندنی پور به آنچه که در ادبیات کهن ارج نهاده شده واقف است. به قول سیمین : « مندنی پور دستانی پولادین دارد و بر این دستان دستکش مخملی پوشیده.»

خمیر مایه بی نظیر داستان به همراه تکنیک بدیع مندنی پور داستانی جاودانه پدید آورده است.نوشتن مندنی پور تقلیدی و یا پیروی از سبک کسی نیست،او خود سرچشمه است.بوی تازگی می دهد و این تازگی را با چنان قدرت و جلایی نشان می دهد که تحسین این متن بی مانند اجتناب ناپذیر است.

وقتی که پیش می روی حس می کنی تمام آن ها را که تو دوست داری و می ستایی،مندنی پور هم دوستشان دارد.می توانی جای پای این علاقه را ببینی،از حافظ تا هدایت وجودشان در داستان های او حس می شود تا جایی که در داستان " آیلار" خود هدایت یکی از شخصیت های اصلی می شود.

قدرت مندنی پور در توصیف فضا ها و انتقال حسی که در این فضا باید جاری باشد تا داستان به مقصود خود برسد اعجاب انگیز است.مندنی پور پیش از آن که نویسنده باشد به شاعر است.این شعر اوست که ما داستانش می خوانیم.وقتی که کلمه کلمه را می خوانی حس می کنی که شاعری واگویه های ذهنش را برای سرودن شعرش روی کاغذ آورده است.داستان مندنی پور همان چیزی است که اگر بماند شعر را می زاید اما پیش از قالب گرفتن به ما ارائه شده.او با حافظ زندگی کرده،با کلمه کلمه آن غزل ها زیسته،خیام و دنیای شگفتش را درک کرده وبا همان دغدغه های ذهن هدایت کلنجار رفته است.

در داستان اوجملاتی هست که شاید هیچگاه در هیچ جای دیگری نخوانی. به این جملات توجه کنید:

 

نمي‌داني چقدر آرزو دارم كه يكبار با آن چشم‌هايت، به خاطر من به من نگاه كني. يك گلدان گِلي مي‌شوم كه نقش چشم‌هايت روي آن كشيده شده. مي‌روم زير خاك كه هزار سال ديگر برسم دست آدمي‌كه بدون ترس بتواند بگويد دوستت دارم.

 

من دفعه اولی که این را خواندم خشکم زد.اگر کاره ای بودم می دادم این را روی فرهادتاش(فرهاد تراش) بیستون حک کنند،همانجا که فرهاد تراشید و صافش کرد ولی نتوانست چیزی رویش بنویسد،شاید دنبال این جمله می گشت که مندنی پور گفته.کاش می توانستم آنجا حک کنم این جمله را، تا هزار سال بعدآدمی بخواندش که ...

و این یکی :

پيشاني‌ات مثل ماه است كه وقتي عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روي ماه نگذار، همه مي‌بينند...

كاشكي من در زمان يكي از پيغمبرها بودم. جلو پايش زانو مي‌زدم و رازم را مي‌گفتم. آدم‌ها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفيف كنند....

آن قدر نحيف شده بود كه از تنش يك كوزه هم در نمي‌آيد. كاشكي مرا به جايش خاك مي‌كردند. چه پياله‌هاي قشنگي، چه گلدان‌هاي قشنگي مي‌شود ساخت از گِلم. رنگِ لعاب لازم ندارد. خودش رنگ دارد. رنگ خون دل، رنگ چشم‌هاي تو. رنگ گيلاس لب‌هاي تو. بي بي عطري مي‌گفت بگو اگر كسي به دلت هست، بگو كجاست بروم خواستگاري. مي‌گفتم تو با اين پاهاي عليلت كجا مي‌خواهي بروي. دنيا خيلي دور است از خانه‌ي ما...

چه می شود گفت جز اینکه مندنی پور یک عاشق است شیدا تر از خیلی ها وعاشقانه می فهمد... وقتی همین داستان " شرق بنفشه" را می خوانید واستحاله عرفانی تدریجی "ذبیح" از عاشقی در سکون و سکوت تا سلوک "حلاج" گونه ی او را می بینید جز به تحسین نمی توان لب گشود.

کتاب "شرق بنفشه" شامل نه داستان است : شرق بنفشه،شام سرووآتش،آیلار، سالومه، ناربانو،مهمان(انسیه) ، کهن دژ،هزار و یک شب،باز رو به رود.

داستان "آیلار" را از همه بیشتر دوست می دارم.این داستان را مندنی پور به سیمین دانشور تقدیم کرده.حس عجیبی دارد این داستان.حکایت عشقی است نافرجام.از همان جمله های آغازین نافرجامی این عشق هویداست و هیچ تلاشی برای پنهان کردن پایان داستان صورت نگرفته وبرای غافلگیری خواننده کم فروشی نکرده اما کششی که خواننده را شیفته می کند مثال زدنی است.می دانی که شکستی بی رحم و غیر منصفانه در انتظار عشقی شکننده و نحیف است اما پس از راه افتادن این قافله گویی فرجام و نافرجام رنگ می بازند،هجران و وصال به یکدیگر تبدیل می شوند و معنای جدیدی از رنجی لذت بخش و مسیح وار ظاهر می گردد.مسیح وار از آن جهت که پایان و تصلیب وتاج خاررا همه مطلعند اما جز پیش رفتن و سرگشته تر شدن و عاشق ماندن لذتی نمی گزینند.

چند گزیده از "آیلار":

 
نیست،نیست توی چشم هام.نه شعر هست،نه دانایی هست که لایق شما باشد خانم و برای من که هر شامگاه زنم را به خاک می سپارم در قبرستان این شهر تراخم و وبا،همیشه هیچ وقت هیچ امیدی نبوده...سایه ی عسل و اقاقیاست ته چشم هات...چطور بگویم؟خانم آن قدر قشنگید، فرشته و شیطان می فهمند فقط.

 و همچنین:

سرد است آیلار و من می ترسم از نوای ویولن مرد دائم الخمر مسکویی که روبروی سفارت شوروی ،چهارشنبه ها می نوازد و چشم های گریخته اش پر از اشک می شوند،من می ترسم که نکند هدایت راست گفته باشد عشق آدم ها را ،اما اعلامیه ها فریاد می زنند و روزنامه ها فریاد می زنند و طرفدارهای حزب ها فریاد می زنند و هیچ کس گوش نمی دهد که ویولن زن عاشق است و هیچ کس نمی بیند زن قرمز پوشی را که یک سال است گوشه میدان فردوسی،ساعت پنج عصر می ایستد،منتظر محبوبی که از پارسال سر قرار نیامده و می ترسم چون معلوم است که زن می خواهد سال ها آنجا انتظار بکشد تا چیزی گفته باشد قبل از مرگ،اما میدان «حسن آباد» رد پای ما بر برف ،تا فردا هم نمی ماند و سی سال دیگر هیچ اثری نمانده از با هم شادی و رنج بودن ما و نگاه امشب ما به آن شیروانی های قشنگ گنبدی...

 

 و این بخش از داستان "سالومه":

 

بهش می گویم در روزهای ابری مدام ،رنگ موهای تو جلایی ندارد.آفتاب اینجا موهایت را می درخشاند .شاید ستوان،اینجا مرده که تو را به این زمین بکشاند.تو با بقیه تان فرق داری .در زمین خودت حرام می شوی بچه ات گم می شود میان بچه های مو طلایی چشم آبی.گم می شوی میان پیره زن های خاموش نشسته روی نیمکت پارک ها،چطور مطمئنی که به پیری برسی...

 

به نظر من کسی که به ادبیات ایران علاقه دارد و داستان های معاصر را دنبال می کند اگر شرق بنفشه مندنی پور و بخصوص داستان های " شرق بنفشه،آیلار،سالومه وناربانو" را نخوانده باشد خلأ عظیمی در ادبیات ذهنش باقی خواهد ماند.

مصرانه خواهش می کنم که هر طور شده کتاب را که در بازار هم به راحتی پیدا می شود بخرید.

در این جا داستان "شرق بنفشه "که اولین داستان این کتاب است را می گذارم تا عزیزان حظ ببرند و شوقی پیدا کنند که کتاب را برای باقی قصه ها بخوانند.


متن کامل داستان شرق بنفشه در پستوی خم خانه ما


ضمناَ عزیزان می توانند کتاب صوتی "شرق بنفشه " را با صدای "راوی ظهر جمعه" به صورت فایل MP3 دانلود کنند.

 

دانلود کتاب صوتی "شرق بنفشه" از "شهریار مندنی پور"


 

ماه هاست که می خواستم این مطلب را اینجا بگذارم.خدا را سپاس که محقق شد.

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11:37  توسط نادر  | 
دوستان

می توانید عکس های برگزیده سال ۲۰۰۷ را که بر حسب موضوع دسته بندی شده اند به صورت یک فایل پاورپوینت بی نظیر دریافت کنید.

                      

دانلود مجموعه بهترین عکس های سال 2007 جهان

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11:34  توسط نادر  | 


فردا مسیح را در نینوا به صلیب می کشند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:28  توسط نادر  | 

باز هم بازگشتيم به خواجه راز...

منت خداي را که ما اين خواجه حافظ را داريم که به دنيا و مافيها فخر بفروشيم.اين از آن جهت ( آن !) مي گويم که چندي پيش با مخلوقي از فرنگستون چت همي کردمي و ايشان را در خصوص راه و راز و روش زيستن نکو در اين دنياي خوار و ذليل و پست حقير ! پند همي دادمي که چنين چنان کن و چنان چين چين! (هان! بدان که با نيناچ ناچ شباهتي ندارد) و وي را از رموز هستي و کائنات آگاه کردمي و چنان که افتد و داني ما مردمان پاک سيرت نکو نهاد ملک ائران ويجه-به سبب ماه و مامان بودن مزمن- از دور سالان درازين به اهم الاکمل کائنات واقفيم و در دهر چو ما يکي و خاک ره به نظر کيميا کنيم و الخ...

آن شخص دهان بازمانده شکر فشاني اين حقير را اندر احوالات تمدن و هنر و ادبيات ديرزي اين خاک نظاره مي کرد و هر لحظه بيش بر پدر و مادر مخبر ناستوده اش لعنت مي فرستاد که چرا او را در آن ديار دور از تمدن و انسانيت و در بطن حماقت و جهالت و فضاحت و شقاوت به دنيا آورده اند و زيستن در سرزمين ايران ويژ ويژه را در زير انوار لايتناهي مزدا اهورا از او دريغ داشته اند.باري...از بهر تسلاي وجود بي وجود گناه آلوده اش خواست که متوسل شدن و پيش کشيدن شاعر گونه هاي آن ملک نا ملک را بهانه کند و از درد اليم بي فرهنگي برهد پس بناي بلبلي نهاد و دور علي گلابي برداشت که ما هم هومر و دانته داريم و ويليام نامي شکسپير نسب! که تمام دنيا به شعر آراسته اند و از اينگونه خزعبلات.

اين بنده ناچيز -که هرچه دارد همه از دولت حافظ ... ببخشيد از دولت خدمتگزار دارد- فرصتش ندادم و ديوان خواجه را گرز گاو سر فريدون کردم و بر سرش کوفتم.گفتني است که اين گرز گاو سر ما به زبان همان زبان نفهمان فرنگستون ترجمه شده بود و اين ديوان حافظ دوزبانه ترجمه شده به انگليسي ( زبان انگليستان! ) چنان موثر اتفاق افتاد که آن سبک مغز بي ريشه از انگشت تا آرنج را به حيرت به دهان گزيد و مست باده ازلي و ابدي خواجه از دنياي سراسر مجاز اينترنت رخت بر بست و به دنياي حقايق بکر و مه آلود و رمز گونه ديسکو و نايت کلاب هاي قصبچه شان شتافت و در آنجا در پناه حوريان عشوه گر "تاپ لس" و شاهد و ساقيان مي ناب "تکيلا" و شراب معني "اسکاچ" نوش کرد و همانجا بماند تا جبران سال هايي کند که از اين حقايق ـ که من به همراهي خواجه او را آموختمي ـ بي بهره بوده.

  از آن جهت (شايد هم اين جهت) بر خود واجب ديدم که اين فتح بزرگ در معرفي فرهنگ ملک پارس و اعتلاي فرهنگ جهاني را به گوش هم وطنان ـ يعني ما که مام وطن را با هم دوشيده ايم ـ برسانم تا ايشان هم در صورت استقرار در شرايط مشابه از همين گرز مردافکن مدد جويند. تا از اين پس ايضاْ ما که تمام لطايف هستي را در دست داريم و همه چيز را مي دانيم-چون همگان قبلاً در اينجا به دنيا آمده اند ! ـ به وظيفه خطير خود در امر اصلاح جهان و اين که به هر کسي بگوييم چگونه باشد موفق تر باشيم. از این منظرگاه(شاید هم منظرگاه کناری!) دیوان خواجه حافظ شیرازی دو زبانه (فارسی و انگلیسی) را به صورت دو فایل پی دی اف ( PDF ) آماده کرده و در دسترس فخر فروشان افاده ای خواجه قرار می دهم تا زین پس استفاده ی گرز آمیز از دیوان خواجه بر سر فرنگستونیون همه گیر شود.

همیدون باد!

دانلود دیوان حافظ دو زبانه ( انگلیسی و فارسی) PDF

پی نوشت : جالب این که این ترجمه دیوان حافظ به زبان ادبی انگلیسی بوده و حالت موزون و مقفای اشعار در ترجمه انگلیسی کاملاْ لحاظ شده است.

پی ٍ پی نوشت : خواجه ما را ببخشد که هر از چند گاهی مطایبه ای با وجود لایموتش پیش می کشیم. خواجه خود می داند که ما  دل در گروی خود و اشعارش داریم پس می شنود که می گوییم :

از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری!

For our visitors from other countries who may be interested in Persian Poetry and specially one of the greatest Persian (Farsi) Poets Hafez

I'm not going to tell you who Hafez was and what he did for Persia, Iran and Persian language and Farsi literature.

I just thought since we have many visitors who are not from Iran and may speak other languages, it would be cool to Download English translation of Hafez greatest poems as two PDF  files.

Download The English translation of Hafez Divan(collected poems)

And if you are curious about Hafez and Persian Poetry you can also read HERE.

I hope you Enjoy…

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 10:53  توسط نادر  | 


+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 10:26  توسط نادر  | 

دلبندان ...

کریسمس رسید و سال نو میلادی در راه!

تمام دنیا در جنب و جوشند و سعی در هرچه شاد تر کردن این موسم شاد دارند.

مجموعه عکسی توسط یک گروه فرانسوی تهیه شده که اوضاع و احوال فرانسه را در روزهای اخیر نشان می دهد.

نکته جالب در مورد این مجموعه عکس این است که می توانید بسیاری از مکان ها و فروشگاه ها و رستوران ها یی که شهرت جهانی دارند را در جشن کریسمس ببینید.

از "پژو" و "کارتیه" گرفته تا خانه مد "کوکو شانل" و کافه " سن ژرمن" یعنی همان جاهای نام آشنایی که در هر رمان و فیلم فرانسوی اسمشان را شنیده ایم.

می توانید فایل شسته رفته پاورپوینت این مجموعه کریسمسی را از لینک زیر دانلود کنید.

دانلود مجموعه عکس های فرانسوی کریسمس

فرصتی است تا میلاد آن قلب نورانی که مسیح نامیدندش را به تمام آنان که مهر را می ستایند تبریک بگوییم.

فرخنده باد ...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 19:47  توسط نادر  | 

 

معاشران...                                                                         
 چند ماه پیش بود که راستش را بگویم حال خیلی بدی داشتم.فکر می کردم همه دنیا عزمش را جزم کرده تا کلک من را بکند.فکر می کردم که مخلوقی فراموش شده ام.یک روز غروب بود که با کسالت تمام از خواب بیدار شدم و در کمال بی حوصلگی تلویزیون را به بهانه نگاه نکردن روشن کردم.برنامه سینما ماوراء فیلم مستندی را پخش می کرد.معجزه آن جا منتظر من بود.گویی حاذق ترین طبیب دنیا تمام احوال مرا سال ها بررسی کرده بود و همه چیز را در مورد من می دانست و نسخه مرا داشت می نوشت.بر جای خود میخکوب شدم.نمی توانستم باور کنم که نوشدارویی که تمام دنیا در پی آن بودند بدین راحتی و آسانی به من بخشیده می شود.چند دقیقه نگذشته بود که همه خانواده را جمع کردم.اعجاب انگیز بود.گویی نور امید همه را فراگرفته بود و حس می کنم که نقطه عطف زندگی من رخ داد.فردای آن روز فیلم دوباره پخش شد و من آن را روی نوار VHS ضبط کردم و از آن روز تا کنون بارها آن را دیده ام  و هر بار بیش از پیش آموخته ام. در مورد  فیلم با  خیلی ها  صحبت کردم ،  این فیلم با نام "راز" (The Secret) دقیقاً شایسته نامی است که دارد.راز موفقیت،شاد زیستن،سلامتی،خلوص،رستگاری و از همه مهمتر ایمان.                          
 روز اولی که کتاب به کتابفروشی ها آمد پنج نسخه از آن را خریدم و به کسانی که دوست می داشتم هدیه کردم .تا کنون بارها این کتاب را خریده و به عزیزانم داده ام.هر وقت وارد کتابفروشی می شوم،پیرمرد بدون هیچ حرفی چند کتاب راز را روی پیشخوان می گذارد.
سال های سال کتاب هایی در مورد مثبت اندیشی و نیروی تفکر و استفاده از تجسم خلاق ذهن خوانده بودم.کم و بیش کتاب های خوبی هم خواندم اما نتیجه ای که با دیدن این فیلم دریافتم قابل مقایسه با هیچ یک از نمونه های پیشین نبود. گویی تمام جواب ها یکباره به من داده شده بود :راز خالق بودن،راز قادر بودن،راز قدرشناس و شکرگزار بودن.
انگار که  تمام کتاب ها،مقالات ،فیلم ها و تمام یافته هایی که در مورد موفقیت بشر وجود داشت را در هم فشرده بودند و عصاره ای ناب و خالص و سالم را به صورت فیلم  "راز" (The Secret) ساخته بودند.
به دور از سختگیری و لفاظی و آسمان ریسمان بافتن تمام آنچه که یک انسان برای زیستن بدان محتاج است در این فیلم ارائه شده. یک آموزش مرحله به مرحله  و شسته رفته و بدون اغراق.
مدت ها در اینترنت به دنبال این فیلم گشتم و وقتی در سایت های فارسی هم جستجو کردم سیل مشتاقانی را دیدم که در مورد این فیلم صحبت کرده بودند.بارها خواستم فیلم را برای دانلود پیدا کنم.اما هر بار که لینکی را می یافتم می دیدم که تاریخ آن منقضی شده است و یا اینکه باید دست به دامن سایت Rapidshare  شد که از آن متنفرم.بارها امتحان کردم اما نتوانستم فیلم اصلی را دانلود کنم.درخواست های بیشماری در خصوص دریافت فیلم "راز" (The Secret) به صورت دوبله بود که همه بی پاسخ مانده بودند.تصمیم گرفتم لطفی را که به من شده بود با کمک به دیگران برای دیدن فیلم جبران کنم.این شد که نهایتاً با زحمت فراوان توانستم فیلم دوبله  "راز" (The Secret) را برای دانلود بگذارم. لازم به ذکر است که وبلاگ خم خانه ما تنها صفحه  در تمام سایت های فارسی است که کل  مجموعه فیلم  "راز" (The Secret) و فایل صوتی دوبله و انگلیسی را به صورت کامل و جامع و سهل الوصول والاستفاده و رایگان  در دسترس فارسی زبانان قرار داده است.


اگر مایل باشید  می توانید ابتدا  فایل صوتی فارسی "راز" (The Secret) که فقط 18 مگابایت حجم دارد را دانلود کنید اگر راغب شدید فایل های تصویری فیلم هم در دسترس شماست.
می توانید فایل صوتی تهیه شده از فیلم به زبان فارسی و دوبله شده را با فرمت RM که با نرم افزار Real Media قابل پخش است را دانلود کنید.
همچنین می توانید فایل صوتی فیلم "راز" (The Secret) را با فرمت RM به زبان انگلیسی دانلود کنید.
یقین داشته باشید که  این فیلم می تواند معجزه ای برای شما باشد.

 

خوشبختانه بالاخره مشکل ما در مورد فیلم راز (The Secret ) حل شد.

برای دانلود این فیلم می توانید به لینک زیر مراجعه کنید.

 

دانلود فیلم دوبله راز ( Download )

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 8:21  توسط نادر  | 

 

عزیزان ....

الحمدلله که از مجموعه عکس های قبلی راضی بودید.رقم بالای دفعات دانلود واقعاْ امیدوار کننده بود.

این بار نیز مجموعه ای از عکسها با عنوان " لحظات عجیبی که به عکس تبدیل شد" را به صورت یک فایل شسته و رفته PowerPoint  برای دانلود آماده کردیم.

طبق روال گذشته می توانید چند نمونه از عکس ها را در  پستوی خم خانه ما  ببینید.

دانلود کل ۵۰ عکس به صورت یک فایل

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 12:0  توسط نادر  | 

عمر خیام فیلسوف و دانشمند بزرگ ایرانی

دلبندان....

چنانکه از اخبار واصله از شمارندگان نوشته پیشین بر می آید دیوان خواجه حافظ شیرازی بسی مورد علاقه علاقمندان قرارگرفته و نرم افزار دیوان خواجه حافظ شیرازی  تاکنون بیش از 800 بار بارگذارینگی (دانلود!) گردیده...

                                                               شگفتا!!!

منت خدای را که در این عصر معراج پولاد هنوز عاشقان عشاق مهری  چون خواجه هستند تا زمین را عطرنشاط بر بساط  بیفشانند.

از این سو( و یا آن سو ! ) ما را بیم غضب دیگر بزرگان ادب این پهنه پارسی بر آن کرد تا در این خم خانه، آیندگان و روندگان را جرعه های گلگون و دیگر گون ناب و نادر می دلیر در ساغر اندازیم.

حاصل نرم افزار رباعیات حکیم سلیم عمر خیام نیشابوری است.باشد تا نه حسدی بین قرن پنجم و هشتم بروید و نه جنگی بین شیراز و نیشابور.

 

                                             این ارغوانی شرابتان گوارای وجود باد.

 

                                       دانلود نرم افزار رباعیات خیام(یک و نیم  مگابایت)

 

                                                دانلود متن رباعیات خیام (PDF)

داراي قابليت جستجو.

حركت صفحه به صفحه در اشعار.

قابل اجرا بر روي ويندوز اكس پي.

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 9:56  توسط نادر  | 

این عکس ها با کیفیتی خیره کننده و سوژه هایی چشم نواز گرفته شده اند.

تملم مجموعه 27 عکس را با کیفیت بالا می توانید به صورت فایل ز یپ شده دریافت کنید.

مطمئن باشید که ارزش دانلود شدن را دارد.

شک ندارم پس از دیدن هر عکس خواهید گفت: "فتبارک الله..."

دانلود مجموعه کامل به صورت زیپ شده

اگر مایل بودید چند تایی از تصاویر را قبل از دانلود ببینید به پستوی خم خانه ما سر بزنید.

پستوی خم خانه ما






+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 12:17  توسط نادر  | 
چو گل هردم ببویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن

 دوش تفألی به دیوان  حافظ زدم ،خواجه چنین جواب گفت.به صحت فال حافظ هیچ شکی ندارم اما شما را به خدا اگر من پرسیده باشم :"خبری می شود یا نه" شعر بالا چه ربطی به سوال من دارد؟ها؟ از این به بعد باید وقتی نیت کنم بگویم: خواجه،قربان قد و بالای خودت و شاخ ممات (!) لطفی بنما لفاظی نکن جواب سوال ما را Yes or No بده تا تکلیف بدانیم. من می پرسم: خواجه! می شود روزی ما هم می درکف و گل در بر کام برانیم؟ حافظ منتی می نهد و می گوید:

حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد

خب؟که چه؟ این جواب من است؟ تو که داری تعریف می کنی،توصیف می کنی. پرسیدم و جواب ندادی حالا چرا طفره می روی؟ سرو چمن بیچاره ما را چرا نفرین میکنی؟ یا اینکه جواب می فرماید:

دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوی فرخ

مرد حسابی،خداوکیلی این جواب فال من است؟ حواست کجاست؟ همین کارها را کردی که از نانوایی جوابت کردند.خدا تو و فرخ را برای هم نگه دارد. پس کجاست آن شعرهایی که وقتی در سریال های ایرانی فال حافظ می گیرند می آید؟ "مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید" کجاست؟ "یوسف گمگشته باز آید...." نکند این دیوان پریشان اوراقی که از جد بزرگم به من رسیده "شب قدر است و طی شد نامه هجر" را ندارد؟
آخر حافظا! زبان ناپیدا! مرا با فرخ چه کار؟ فرخ عزیزت لاجرم یک خرمن سبیل پشت لب داشته و با ابروهای راکونی و لبخندی نابکار کیف می کرده وقتی که شما می سروده ای. حالا چرا این را سروده ای حالیا مصلحت وقت در آن می دیدی،حتماً می گویی که شاعر هم باید نان بخورد؛این را استاد ادبیاتی که زمانی در دبیرستان داشتیم هم گفت. او دشمن درجه یک کلاس های مذموم کنکوری ادبیات بود و حالا که چند سالی گذشته برای کلاس های هفتاد نفری کنکورش قداره می کشند!آری درک می کنم شما جماعت ادبیات را.
زبان مخفیا! این همه حمد و سوره خواندم کلی ثواب نصیبت شد.بهشت برین را که داری،در مجلس گل و مل هم که مشغولی،المنته لله که شنیده ام در میکده های آنجا هم بیست و چهار ساعته باز است.مسلمانی هم که بوده ای یا خیر علی الحساب هفتاد حوری ساز به دست منتظر شکر افشانیت هستند.ارکستر فیلارمونیک وین لنگ انداخته جلوی این همه لعبت تکنواز و بداهه نوازی که ردیف فرموده ای.خودت حضرتت هم که رهبر ارکستر و تنظیم کننده! بنازم قدرت خدا را که شاطر شیرازی بتهوون می شود.
از قدیم گفته اند "السعیدُ السعید فی بطن اُمی"تا زنده بودی که در مجلس میخواران با ترتیب و بی ترتیب می دلیر می نوشیدی.شاه شجاع و اسحاق و دگران هم هوایت را سخت داشتند،شاخ نبات هم یار موافقت بود و اگر نبود به بهانه وجه شبهی از وی یقه یک چشم ابرو شیرازی دیگر را می گرفتی.مغبچه ها هم که چه عرض کنم؟ ....
در یک کلام چنان که مورخان و مکتشفان و پارسی دانان و حافظ شناسان و ملوانان و دیگر الف و نون داران تأیید کرده اند شیراز آنقدر خوش گذشته که هیچ گاه از آنجا پای مبارک به بیرون ننهاده ای.بارک الله که آن همه شمشاد خانه پرور و سرو شیراز را تنها نگذاشته ای! خودمانیم یعنی صحبت آن مونس جان تا این حد؟
این شیرازی های معاصر هم آنقدر پز و افاده تو را به دنیا فروختند که هیهات.امروزه هر نویسنده شیرازی که بلند شود و اتل متلی بنویسد و داستان ملا نصرالدین را از آن طرفش سر هم کند،کتابش به واسطه کلی شیراز شیراز کردن و وجود غیر قابل انکار فصلی که در حافظیه شیراز می گذرد به مشهور ترین کتاب سال بدل می شود. خدا بخت واقبال بدهاد!    

                                      


اصلاً تازگی ها شیرازی بودن تضمین می کند که هر جنبش صوتی زبان درّ و گوهری بی نظیر به نظر آید.خوانندگان این ملک هم "خود شیراز کم بینی" و "سندروم شیراز" و "Shiraz Sick" مزمن و حاد دارند و نهایتاً مجدداً خدا بدهد بخت و اقبال!
ولی وجداناً انصافاً انساناً شرافتاً (و چند تنوین نصب دیگر) از ین پس جواب فال های مادر مرده ما را راست و ریست بده که هم کمتر از ما بشنوی و هم کار ما راست آید.این کار را بکن.نصیحتی کردمت بشنو و بهانه مگیر وگرنه که بد می بینی!
القصه... خواجه لسان در زبان! ببخش اگر حقیقتی گفتم که خود دانی حقیقت بسی تلخ تر ازمحتویات سبوهایی است که پیرمردهای خنزرپنزری پُر رو در مینیاتورهای ایرانی خالی می کنند.

پی نوشت: جایی برای مردان جوان سرحال در مجالس عیش و نوش مینیاتورها نیست.به سبب قانون ازلی و ابدی سیب سرخ و دست چلاق
پی ِ پی نوشت: در کل شیراز جز دخترهای سیاه سوخته چیزی نخواهید یافت،اصطلاح "چشم ابرو شیرازی" یک جعل ادبی مهلک و کف آلود بیش نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 13:21  توسط نادر  | 

بالاخره ما هم « الوعده وفا»...

عکس هايي با کيفيت بالا از جاهاي مختلف شهر کرمانشاه گرفتيم که شايد عزيزي دوست بدارد.

 تنوع زيادي ندارند اما چه کنيم که بضاعت ما فعلاْ همين! به زودي عکس هاي بيشتر و به احتمال زياد بهتري (گوش شيطان و خيلي هاي ديگر کور(!) ) فراهم مي کنيم. اميدوارم مورد توجه عزيزان قرار گيرد.

براي دريافت عکسهاي با کيفيت روي لينک کليک راست کرده و Save target As را انتخاب کنید.

قربان سر پنجه های احتمالاْ بلوریتان!

         

              بلوار تاق بستان                                        تاق بستان در شب             

         

                 برج ساعت مسجد عمادالدوله                               سر در مسجد عمادالدوله

         

                        بلوار تاق بستان 2                                       تاق اصلی مسجد عمادالدوله


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:30  توسط نادر  |